آمریکا- 2

ادامه ماجرا این شد که ما بالاخره با تمام دلواپسی هایی که از مدتها قبل برای این سفر داشتم، صحیح و سلامت رسیدیم به فرودگاه JFK در نیویورک. پس از انجام امور بازرسی گذرنامه و سوالات اولیه و شکر خدا بدون آنکه هیچ یک از بارهامون را باز کنند، از اون قسمت خارج شدیم. پریسا خانوم برای دیدن علیرضا دل توی دلش نبود و با یک مکث ۲ ثانیه ای در کنار پای من، در بغل بابایی پرید. اما بشنوید از پارسا خان که اون لحظه بغل دایی جان بود و به هیچ قیمتی هم حاضر نبود بغل بابایی بره و ازش غریبی می کرد. تا اینکه تا فردا صبح انگار دوباره کم کم بهش عادت کرد و الان که بعد از ۲ هفته، آنچنان بابایی شده که کلی بعد از رفتن باباش به سر کار، سر و صدا راه می اندازه.
آنشب وقتی از فرودگاه در آمدیم به هتلی که علیرضا در آنجا رزرو کرده بود رفتیم و صبح بعد از اینکه دایی جان را جهت پرواز به لس آنجلس به فرودگاه رساندیم، به سمت شهر هرندون واقع در ایالت ویرجینیا به راه افتادیم. ماشینی که بابایی خریده بود ماشین راحت و جاداری بود. فردای آن روز کریسمس بود و جاده ها خیلی شلوغ بودند. بدتر از همه اینکه علیرضا می گفت اینجا اینکه بچه ای توی صندلی ماشین مخصوص خودش نشینه مثل انجام جنایت می مونه. حالا پریسا رو می شد که با حرف توجیه کرد ولی کی می تونست به این پارسا توضیح بده که پسر من، عزیزم، جانم، خوابت میاد قبول ولی دیگه از بغل مامان خبری نیست باید توی صندلی ات بشینی و بخوابی.![]()
خلاصه به هر صورتی بود بالاخره بعد از گذشت حدودا ۵، ۶ ساعت به منزل جدید رسیدیم. خانه ای روشن و راحت در محله ای خوب و آرام از شهری با آسمانی آبی و صاف. هرندون شهر ساکتی است که در حدود ۳۰ مایلی واشنگتن دی سی قرار دارد. از آن حومه های آرام که از تمام امکانات یک شهر بزرگ از فروشگاه های زنجیره ای و مراکز بهداشتی گرفته تا کتابخانه و مهد و محیط های بازی و سرگرمی برای بچه ها، برخوردار است.
اینجا همه چیز سر جای خودش است. آسمان آبی است از آبی هایی که بی اغراق کمتر نظیرش را دیده ام. هر چیز نظم خاص خودش رو داره. نظمی که از رانندگی توی خیابان ها گرفته تا راه رفتن آدمها توی فروشگاه همه جا به چشم می خوره. اولیه های زندگی اینجا به راحتی در دسترس است. اینجا را دوست دارم اما غربت، غربت است اینجا همه چیز دارد جز خانواده و فامیلت. اینجا از آن دور همی های خانه مادربزرگ خبری نیست. از روزی که آمدم با دیدن هر چیز یاد کسی را می کنم و دایم به این فکر کی کنم که ای کاش تمام این نظم و راحتی اینجا رو در ایران و همه با هم داشتیم. آن وقت دیگر چه کم داشتیم!
من هنوز هم به ایرانی آباد امیدوارم. ![]()
پیوست: عکس پارسای قند عسل رو که حالا دیگه خودش بدون کمک چند قدمی راه میره، در پست "آمریکا ۱" اضافه کردم.