جشنواره کودک در برج میلاد

سایت خبرآنلاین نوشت: "نخستین جشنواره فرهنگی، هنری برج میلاد تهران با هدف توسعه فعالیت‌های فرهنگی، اجتماعی خانواده‌ها و به منظور گذراندن اوقات فراغت شهروندان تهرانی مرداد امسال برگزار می‌شود.
به گزارش روابط عمومی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، این جشنواره توسط برج میلاد تهران و با مشارکت کانون در روزهای 19 تا 23 مرداد پذیرای علاقه‌مندان و کودکان و نوجوانان تهرانی خواهد بود.

در عین حال برپایی نمایشگاه ‌اسباب‌بازی، رادیو جشنواره، اجرای موسیقی محلی، ترانه‌های کودکانه، کارگاه‌های مختلف هنری و فرهنگی ویژه کودکان و نوجوانان و نشست‌های تخصصی روان‌شناسی ویژه مربیان و والدین بچه‌ها از دیگر بخش‌های این جشنواره فرهنگی، اجتماعی است که در سالن همایش‌های برج میلاد برگزار می‌شود.

ساعت برگزاری نخستین جشنواره کودک و نوجوان برج میلاد در روزهای 19 تا 23 مرداد 10 تا 22 اعلام شده است."

ما نیز مشتاق بودیم تا بدانیم در این جشنواره چه خبر است. پس رفتیم و این هم گزارش تصویری ما:


پریسا ٬ نگار ٬ عرفان و علی محمد


پریسا و نگار جون


پریسا خانوم با گریم

عکس های بیشتری از این جشنواره را می توانید در اینجا ببینید.

توضیحات: صبح ها از ساعت ۱۰ الی ۱۲ ٬ گروه رنگین کمان اجرای برنامه دارند که برای شرکت در آن باید بلیط تهیه کنید. تلفن تماس روابط عمومی هم ۸۵۸۵ است (البته اگر کسی پاسخگو باشد! )

پریسا و بچه ها که بسی لذت بردند و دوست داشتند. امیدوارم شما هم خوشتان بیاید.

 

پارسای دو سال و نیمه + قرار وبلاگی

آقا پارسای ما دو سال و نیمه شد. به همین مناسبت روز سه شنبه -19 مرداد- که یک قرار وبلاگی توی بوستان نهج البلاغه داشتیم، یه کیک کوچولوی خونگی به همین مناسبت با بچه ها درست کردیم که عصر با خودمون ببریم. نا گفته نماند که این کیک پختن جزو علاقه مندی های روزانه ی بچه ها شده ، البته فقط قسمت درست کردنش و نه خوردنش! . وقتی می خواهم کیک درست کنم ابتدا یه پارچه روی فرش اشپزخونه پهن می کنیم سپس توی یه کاسه یه خورده آرد می ریزم و با یه قاشق کوچیک به پارسا میدمش و اون به خیال خودش کیک درست می کنه و از اول تا آخر میشینه اون آرد ها رو هم میزنه و گاهی هم با دست ورزشون میده. اما پریسا به من کمک می کنه. تخم مرغ می شکنه تو ظرف. آرد اضافه می کنه . گاهی هم با همزن هم می زنه. که این بخش آخرش براش از هم جذاب تره.

خلاصه با این دو دستیار کوچک بالاخره کیک موز رو درست کردیم و حاضر شدیم و ساعت 5:15 از خونه در اومدیم. ساعت 6 قرار داشتیم. من شنیده بودم که این بوستان بر همته! اما هرگز فکر نمی کردم که اون اواخر همت باشه. یعنی باید اینقدر می رفتیم تا به خروجی اشرفی اصفهانی می رسیدیم و بعد هم میدون پونک (برای ما که ساکن شرق تهران هستیم، میدون پونک یعنی ته غرب!) و از اونجا به سمت بوستان نهج البلاغه می رفتیم. اتوبان همت هم که کاملا قفل شده بود و ترافیک خیلی سنگینی داشت این شد که تا ما رسیدیم حوالی ساعت 7 شده بود و همه دوستان گلمون قبل از ما رسیده بودند.

وندا و هانای عزیز  ،  هستی خانوم  ،  ستاره جون ،  ملوسک قشنگ و باران جون  همراه با مامان های خوب و نازنینشون که البته از اونجایی که قرار توی قسمت بازی بوستان بود و پارسا در یک چشم به هم زدن از این سرسره به سمت اون سرسره و از اون سرسره به سمت اون یکی تاب و بالعکس در حال طی الارض بود و یه آن یه جا بند نمی شد نتونستم که خوب هم صحبتشون باشم. ایشالله قرار های بعدی

در کل به من و بچه ها که خیلی خوش گذشت و از دیدن دوستان وبلاگی اغلب جدیدمون خیلی خوشحال شدیم.


پارسای دو سال و نیمه


به ترتیب از راست به چپ: هستی ٬ پریسا و وندا جون 


به ترتیب از راست به چپ: پریسا ٬ ملوسک٬ وندا و هستی عزیز

از سه شنبه تا حالا  که از پارک برگشتیم پارسا هم علاوه بر پریسا به عاشقان وندا اضافه شده و توی خونه ما صرف وندایی داریم... رفتم وندا. وندا بریم. وندا بیا. وندا دوست دارم. وندا...

ببخشید من به همون دلیل بالا که گفتم به پارسا توی پارک الصاق شده بودم نتونستم از ستاره و باران جون عکسی داشته باشم.

نه!

معمولا "نه" جزو اولین کلماتی است که بچه ها بیان می کنند و اتفاقا خیلی هم محکم و قاطع می گن: نه!

یه کم که حرف زدنشون تقویت میشه یاد می گیرند که بگن: اینو دوست ندارم. اینو نمی خوام. و اتفاقا چقدر هم بزرگترها از اینکه بچه ها اینقدر راحت نظرشون رو بیان می کنند خوشحال می شن.

نمی دونم چه اتفاقی می افته که بچه ها  هر چی بزرگتر می شن و هرچی قدرت فهمشون بالاتر میره از تعداد نه! گفتن هاشون کاسته میشه یعنی دیگه بزرگترها هم رغبتی به شنیدن نه ی اونا ندارن و دوست دارند که حرف، حرف خودشون باشه.

به نظر شما این چه حکمتی هست که آدم ها هر چی بزرگتر و فهمیده تر می شن کمتر باید احساسات منفی شون رو نشون بدن و کمتر " نه " بگن. چون اونطوری محبوب ترند.

با خودم فکر می کنم که خود من این نه! شنیدن رو تا کی اینقدر دوست دارم ؟!

یادم نرود: ما به عنوان پدر و مادر مسوولیم که بچه هامون رو طوری بار بیاریم که اونها قدرت نه گفتن رو داشته باشند و بتونند به راحتی احساسشون رو به ما ابراز کنند.

اگه حواسمون نباشه...

بچه ها رو پارک برده ایم. پارسا از پله ها بالا میره و خودش رو به بالای سرسره بلند مارپیچ می رسونه. عادتش اینه که اول جای خودش رو اون بالا کاملا صاف می کنه و بعد سر می خوره. دیشب هم همین کار رو داشت می کرد. هنوز کاملا ننشسته بود که پسری که پشت سرش بود با قدرت دست های پارسا رو از لبه های سرسره جدا کرد و اون رو به پایین سُر داد و من و بابایی که دو طرف تاب منتظر پایین اومدنش بودیم اون رو از نیمه های سرسره بغل کردیم. من نگاه غضب آلودی به پسر بچه کردم و بهش گفتم: ... چرا اینجوری می کنی؟ پارسا توی بغلم بود و از ترس فقط گریه می کرد. مادر اون بچه خودش رو به صحنه رسوند و ازمون عذر خواهی کرد و با تعارف چیپسی که توی دستش بود به پارسا٬ سعی در آروم کردنش داشت. خیلی ناراحت بود و من بهش گفتم: اشکالی نداره پیش میاد دیگه. بچه اند.

با ناراحتی گفت خیلی از این کارهاش به خاطر اینه که نمی تونه حرف بزنه. یعنی حرف می زد اما ۳ سال پیش زبونش بند اومد و الان فقط تک و توک بعضی از کلمات رو می تونه به سختی بگه. پرسیدم الان چند سالشه؟ گفت: ۶ سال. پرسیدم: چی شد که زبونش بند اومده؟ گفت: وقتی ۳ ساله بود داشت با بقیه فیلم "اخراجیها" رو نگاه می کرد که سر یه صحنه اش اینقدر ترسید که همون موقع زبونش بند اومد و از اون موقع هرچی هم دکتر و روانشناس و گفتار درمانی رفتیم فایده ای نداشته. حالا اگه عروسک سربازی هم ببینه از ترس شروع به لرزیدن می کنه....

خیلی ناراحت شدم. هم برای اون پسر هم برای اون مادر و هم برای خودم که چقدر از دست اون پسر ناراحت شده بودم. اما حالا می تونستم دلیل اون کم طاقتیش رو درک کنم. به قول آقای همسر کاش بدونیم که وقوع هیچ ناهنجاری بی علت نیست.

 دیدید وقتی علتش رو می فهمیم چقدر راحت تر می تونیم ناراحتی مون رو کنترل کنیم و ببخشیم. کاش بتونیم تمرین کنیم که رفتار های بقیه رو به حساب گذشته شون بذاریم که اغلب ما ازش بی خبریم. اینطوری تحمل کارها٬ حرفها و رفتار های بقیه خیلی برامون راحت تر و توجیه پذیر تر میشه.

یادم نرود:  ما به عنوان پدرو مادر وظیفه داریم آنچه را که فرزندانمون تماشا می کنند کنترل کنیم  تا خدای ناکرده روزی افسوس نخوریم...