هنوز سه روز بیشتر از مهد رفتن مجدد آقا پارسا نمی گذره که امروز این مکالمه بین ما صورت می گیره:

- مامان می دونی از شیراز چی باید سوغاتی بیاری؟

- [ مهلت جواب دادن به من نمیده]

- خودم میگم. آب رعنا!!!!

- آب رعنا ؟! چه جالب من نشنیده بودم تا حالا! چی هست؟

- آب دیگه! همین که وقتی هم می دویم بدنمون خیس آب میشه!

- [و در یک آن دوزاری بنده میافته!]عرق ، عرق رعنا؟! آهااااااااااااااااان! عرقِ نعناع!

- آره همون!


خدا رو شکر از مهدش خوشش اومده و تنها غصه اش اینه که اینا که اصلا هنوز سواد یاد من نداده اند که بتونم کتابام رو خودم بخونم!

و همچنان در حسرت کتاب خوندن پریسای کلاس دومی ما به سر میبره.