ترس های کودکی

6 ساله یا شاید هم 7 ساله بودم که فیلم عروسکی "شهر موشها" را در سینما دیدم. در فیلم آنجا که یک دفعه سر وکله گربه سیاه و یا به تعبیر فیلم "اسمش رو نبر" پیدا می شد و دستش را در سوراخ لانه موشها می کرد، حسابی ترسیدم.
بعد از گذشت 23 سال هنوز هم با وجود آن ترسی که به یاد داشتم ، سی دی این فیلم را هم همراه بقیه سی دی های کارتون و فیلم های فارسی برای پریسا خریدم اما هیچگاه آن را برای دیدن برایش نگذاشته بودم.
حالا دیگر پریسا، سی دی گذاشتن و برداشتن را خودش خوب بلد است. امروز
سی دی "شهر موشها" را از کیف سی دی هایش در آورده بود و وقتی من در طبقه بالا مشغول خواباندن پارسا و جمع و جور خانه بودم، آنرا دیده و دقیقا هم در همان قسمت ترسیده بود. بعدا به من گفت: " مامان، من اصلا آن گربه سیاه را دوست نداشتم." حالا جالبه که من بعد از اینکه آنرا در سینما دیدم هیچ گاه دوباره دیدن و ترسیدنش را دوست نداشتم ولی پریسا بر خلاف من عصر همان روز گفت: "مامان، دوباره می خوام شهر موشها رو ببینم. مامان، یک کم وقتی اون گربه سیاهه میاد می ترسم ولی اشکالی نداره، می خوام ببینم. واقعی که نیست، عروسکه دیگه!"
یاد "مریم خاله" افتادم که اگر اینجا بود حتما می گفت: "خردادی ها کم نمیارن." خوب پریسا هم خردادی است دیگر!
امروز که این فیلم را برای بار دوم در کنار پریسا دیدم از چند تا راهکار به کار رفته در اون خوشم اومد؛
1- کار گروهی؛ وقتی همه با هم تصمیم به نقل مکان می گیرن و متحد می شن.
2- خلاقیت؛ هم در مورد اینکه بچه ها از اون راه بزرگترها نرن و از راه راحت تر ولی دورتر برن. و هم اونجا که توی سوراخ زیر زمین گیر کردن و گربه هم اون بالا در کمینشون هست و به نظر راه چاره ای نمیاد، آقای معلم می گه: "فراموش نکنین که ما موشیم و می تونیم زمین را بکنیم."
3-شاد بودن؛ اینقدر تمام بچه موشها در همه مدتی که در طول سفر هستند شادن که آدم گاهی یادش میره هدفشون از این سفر چیه و با همین شادی و شور هم شعر می خونن و هم مبارزه می کنن و در آخر هم، پیروز می شن.
و این هم بخشی از اون شعر دسته جمعی شون:
می رویم ما به شهر موشها، به شهر شادی، به شهر بازی
شهر موشها پر از نورٍ ، پر از شادی، پر از شورٍ
...




