پریسا و رنگ ها

یک کاسه کوچک آب کرده ایم و روی میز گذاشته ایم. آبرنگش را آورده و قلمو را ابتدا در لیوان آب و سپس در در رنگ قرمز زده و آنگاه سر قلمو را در کاسه کوچک آب می کند و آب قرمز رنگ می شود. حالا نوبت آن است که تمام این مراحل را برای رنگ زرد تکرار کند و وقتی نتیجه ی نارنجی کارش را می بیند٬ آنچنان به وجد می آید که توصیفش ناگفتنی است. و حالا این آزمایش را برای ساخت سبز با رنگ های زرد و آبی و ساخت بنفش با رنگ های آبی و قرمر هم تکرار می کنیم.

حالا اینقدر از این ترکیب رنگ ها هیجان زده است که دست بردار نیست. می خواهد ببیند مثلا آبی و سبز چه رنگی می شوند و یا نارنجی و آبی و یا ...

این هفته٬ هفته رنگ ها در کلاسشان است. قرار است هر روز یک رنگ را به بچه ها یاد بدهند و از قبل معلوم است که هر روز برای یاد دادن چه رنگی است و از اولیا خواسته اند تا اگر لباس آن رنگ را دارند٬ آنروز همان لباس را بچه ها بپوشند. دیروز نوبت رنگ قرمز و امروز زرد٬ فردا سبز و بعد .... این جریان برای همه رنگ ها تکرار می شود.

این نوع آموزش را دوست دارم چون در بچه ها ذوق ایجاد می کند اما واقعا به نظر من یاد دادن رنگ ها به بچه های بالای ۴ سال٬ کمی دیره. پریسا دوسالش که بود اسم همه رنگ ها حتی رنگ ها ی فرعی رو هم می دونست. اما اینجا یه کم آموزش هاشون از چیزی که تو ایران معموله و بچه ها بلدند عقب تره.

پریسا همچنان پشت میز در حال آزمایش و ترکیب رنگ هاست و هیجان ناشی از کشف رنگ های جدید همچنان ادامه دارد.  صدایم می کند تا رنگ جدیدش را نشانم بدهد. من بروم...

ىچه ها, امسال و هالوین


 


پریسا و معلمش در مدرسه در روز هالوین

پی نوشت: ۱۶ آبان٬ تولد بابای خوب و مهربون خودم و ۱۹ آبان٬ تولد بابای خوب پریسا و پارسا و مهربان همسر بنده٬ رو از همین جا٬ بهشون تبریک میگم و براشون آرزوی بهترین ها رو در زندگی دارم.

زندگی زیباست

اگه بدونین چه کیفی داره که آدم تو مملکت غربت با مامانش بره خرید٬ بره دنبال بچه اش دم مدرسه و این که صبح ها بشینن و دو تایی صبحانه بخورن. همه ی اون دوست هایی که خودشون ایران نیستند و مامان هاشون ایرانن خیلی خوب می تونند لذت این روزهای من رو درک کنند.
بیست و هشت روزی که برامون مثل برق و باد گذشت روزهایی بود سرشار از خوشی و شادی. مخصوصا که تو همین ایام مهمانانی از کانادا داشتیم - دختر دایی جان - که لذت گشت و گذارهامون با وجود ریحانه و رایحه ی ۷.۵ و ۵ ساله شان و دایی جان و خانومش٬ دو چندان شد.

مامانم ساعاتی پیش وارد ایران شدند. هر کی بهم زنگ میزنه میگه جاشون خالی نباشه اما جاش واقعا خالی هست. گرچه اینقدر این مدت که اینجا بودند برام لذتبخش بود که بیشتر سعی می کنم به نیمه پر لیوان نگاه کنم. همین که تونستند اینجا بیان خیلی برام خوب بود. ایشالله که بار آینده بتونن با بابا بیان.
خلاصه الان همه خوبیم و خوشیم و منتظر فرداهایی بهتر.

زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش از هر کران پیداست

ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست

 به محض اینکه فتوشاپ نصب کنم کلی عکس از این مدت براتون میزارم. فعلا حجم عکس ها به دلیل سایزش بالاست. راستی کسی نظری برای کم کردن سایز و حجم عکس به غیر از فتوشاپ نداره؟