حکایت من و وبلاگ هم شده حکایت خودکاری که اینقدر باهاش ننوشتم دیگه نمی نویسه...

۱- این روزهای مهرماهی رو دوست دارم. شاید به خاطر خنک شدن هوا و مهم تر این که پریسا عاشق مدرسه و معلمشه و با وجود ساعت طولانی مدرسه هیچ حرفی از خستگی و ... نمی زنه که البته ناگفته نماند که من انتطار داشتم بزنه! کلاْ  خدا رو شکر خیلی راضی ام و توی مدرسه در عین حال که همه چی طبق برنامه پیش میره٬ خیلی هم بهشون خوش میگذره.

۲- پارسا هم دیگه از اول مهر میره مهدکودک. با این که خیلی خوب از من جدا میشه و هر وقت میرم دنبالش خندونه اما کلا شب که میشه از اینکه میفهمه فرداش باید بره مهد غصه اش میگیره. ازش می پرسم که آیا مهدت رو دوست داری؟ میگه: آره اما کلاس زبانش رو دوست ندارم٬ کلاس ورزشش رو دوست ندارم٬ کلاس ... می پرسم: مامان جون می تونی به من بگی چی رو توی مهدت دوست داری؟ میگه: این که سر کلاس زبان نرم دوست دارم. این که ورزش رو انجام ندم دوست دارم...

و جدیدا هم با انواع و اقسام سوال هاش از اینکه میخواد سر در بیاره که چی از چی درست شده و ... رو به رو میشیم.

مثلا یه چیزی رو میگه و برای این که تایید من رو بگیره میگه:" مگه نه؟ " و وقتی تاییدش می کنم می پرسه: مامان٬ "مگه" یعنی چی؟

یا یه بار ازم پرسید: " پشیمون یعنی چی؟ " (بعد از این که "می شه زار و پشیمون" رو توی شعر "تو حوض خونه ی ما" خوند) و من بهش توضیح دادم . اون وقت می پرسه: مامان٬ "یعنی"٬ یعنی چی؟

و دیگه این که رفته سراغ سوال های فلسفی مثل این که " چرا خدا آدما رو درست کرده؟" "خدا دختره یا پسر؟" و یه روز هم گفت: " کاشکی خدا فلانی رو درست نمی کرد!"

 

پی نوشت: فعلا یه هایی به این خودکار خشک شده کردم٬ یه چند خطی نوشتم. ببینم می تونم مرتب باهاش بنویسم که دوباره خشک نشه!