بچه ها رو برده بودم کلاس شعر و قصه. داشتم از کلاس  می آمدم بیرون که خانومی به من سلام کرد و پرسید: "شما دبستان نبوت می رفتین؟" گفتم: "بله" و او گفت: "آزاده ب..." نیستی؟ و من در حالیکه در ذهنم داشتم دنبال اسم این چهره آشنا می گشتم، گفتم: "بله" و او گفت: من "راحله ه.." هستم و من از یافتن این دوست دبستانی* بعد از گذشت تقریباً 23 سال کلی ذوق زده شده بودم. روی صندلی های بیرون کلاس بچه ها نشستیم و شروع کردیم به صحبت. پسرش- سینا- چهار سال و نیمش بود و الان توی همون کلاس شعر و قصه ای که پریسا و پارسا توش بودند، نشسته بود. خودش پزشکی اش رو توی دانشگاه علوم پزشکی ایران تموم کرده بود و حالا دوسالی بود که داشت تخصص پزشکی هسته ای رو می خوند.کلی تحسینش کردم و تحسینم وقتی بیشتر شد که بهم گفت: " دوم دبیرستان که بوده مامانش بر اثر سرطان معده فوت کرده و اون مونده، پدرش و 2 برادر بزرگتر و 3 برادر کوچکتر از خودش." و این برای دختری که دست به سیاه و سفید توی خونه نمی زده و برای مامانش مهم این بوده که اون به تحصیلش بپردازه یعنی واقعا فاجعه! و راحله گفت: " اون موقع بود که دیدم من دو راه بیشتر ندارم؛ یکی این که خودم رو ببازم و دیگه به درس و هیچی فکر نکنم و دیگر این که با تمام نیرو و توانی که دارم برای درس و آینده و اون چیزی که برای مامانم هم مهم بوده، وقت بذارم. و این شد که راه دوم رو انتخاب کردم و سال سوم دبیرستان توی کل مدرسه شاگرد ممتاز شدم."

واقعا شاید نه به این غلظت، اما همه روزهای ما پر است از لحظه های انتخاب. توی دور و برم کم ندیدم از آدم هایی که به خاطر فوت عزیزانشون، نسبت به زندگی و آینده شون بی تفاوت شدند و انگیزه ای برای انجام کاری ندارند. خدایا به من توان بده تا علاوه بر اینکه خودم بتونم در شرایط حساس محکم باشم، فرزندانی رو تربیت کنم که اونا هم بتونند در شرایط بحرانی زندگی شون حتی بدون ما، بهترین تصمیم رو بگیرند.

* ما سال های سوم و چهارم دبستان، همکلاس بودیم.