پریسا خانوم و آقا پارسا در این مدت
1- پریسا خانم دو تا از دندون های کوچولوی بالایش را کشید. دفعه اول خیلی ترسید و من از اون بیشتر ولی خانم دکتر بهش گفت اگه دفعه دیگه خوب و آروم بشینی یه جایزه ویژه بهت می دم. من هم تا هفته ی بعدش بشه کلی باهاش تمرین دکتر بازی کردم و ازش پرسیدم که دوست داری جایزه چی بگیری و پریسا هم گفت: یه دونه عروسک، از اونا که قدش و موهاش بلنده و اسمش باربی ها! و من هم علیرغم میل باطنی ام برای اینکه پروژه کشیدن دندان دومش به خوبی انجام بشه موافقت کردم و خدا را شکر دفعه دوم خیلی خوب و راحت کار انجام شد. حالا خانوم سفارش یه جاروبرقی رو دادند آخه هنوز دو تا دیگه از دندوناش احتیاج به پر کردن چزیی دارن. دکترش که میگه اینها پوسیدگی های ناشی از شیر خوردنهای شبانه است و این مساله با اینکه پریسا اصلا شیر خشک نخورده برام خیلی عجیب بود ولی دکتر می گفت که فرقی نمی کنه فقط پوسیدگی ناشی از شیر خشک کمی بیشتره.

2- آقا پارسا همچنان خوش خنده است و کلی هرجا می ریم جلب توجه می کنه. کافیست تا مثلا توی یه مغازه کمی معطل بشیم دیگه تا هرکی باهاش حرف می زنه کلی طرف رو تحویل می گیره و می خنده. برعکس پریسا که همچنان هم باید یکی رو بشناسه و باهاش راحت باشه تا تحویلش بگیره و جواب سوال هاشو بده. از کوچیکیش هم همینطوری بود. خوب آخه دختره دیگه. کلی هم ناز و ادا داره.

3- پریسا خانم همچنان عاشق آرایشگاه رفتن و کوتاه کردن موهایش است. دیروز هم خیلی مشتاق از اینکه کمی موهایش بلند شده و می تواند آنها را کوتاه کند، خودش رفت و روی صندلی آرایشگاه نشست و آنقدر مشتاق بود که آرایشگر را نیز به وجد آورده و او در آخرکلی همان موهای خیلی کوتاهش را سشوار هم کشید.

4- آقا پارسا که از یک ماه پیش سینه خیز رفتن رو با سرعت 30 سانتیمتر شروع کرده بود حالا دیگه این روزها با سرعت 1.5 متر در دقیقه خودش رو به هرچی که دوست داره ، می رسونه و همچناان بیشتر از همه عاشق پریساست و کلی از غان و غون کردن کرده تا جیغ زدن به هر روشی که بتونه صداش می کنه و وقتی پریسا به طرفش بر می گرده کلی با دست و پا زدن و قهقهه زدن براش ابراز خوشحالی می کنه. خدا رو شکر پریسا هم باهاش ارتباط خیلی خوبی داره و من از اینکه در جایی مثل آشپرخونه باشم و این دو تا با هم در پذیرایی اصلا نگرانی ندارم و تازه کلی پریسا مواظبشه و تا پارسا با سینه خیز رفتن به سنکهای کف سالن پذیرایی و یا پایه های مبل راحتی یه کمی نزدیک میشه، پریسا بدو بدو و با نگرانی میاد و خبرم می کنه.

5- برق هم که هر روز میره و صبحش یه جور با این دو تا سخته و عصرش هم یه جور. البته دیروز پریسا به بابا علیرضا می گفت: بریم تو حیاط تاب بازی بعد بابایی گفت بذار الان (ساعت 8 بعد از ظهر) برق می ره اون وقت توی خونه گرم می شه و می ریم بیرون تاب بازی و برای اولین بار پریسا هی راه می رفت و می گفت: پس چرا برقا نمی ره؟؟!!! (لازم به ذکره که اون شب اصلا برقا نرفت.) این هم عکسی از گذراندن اوقات فراغت دکل ها در ساعات قطع برق:
