شعرهای کودکانه1

 

تصمیم دارم تا هر بار یکی از شعرهایی رو که بیشتر در بچگی می شنیدیم رو اینجا بذارم، موافقین؟

 
حسنی نگو یه دسته گل

توي ده شملمرود

حسني تك و تنها بود

حسني نگو، بلا بگو

تبنل تنبلا بگو

 

ادامه نوشته

بدون شرح!

مامانی: پریسا شما خیلی خانومی.

پریسا: نه! من خانوم نیستم.

مامانی: متأسفم!

پریسا: نه! شما که متأسف نیستی، مامانی هستی.

حرمت ها را پاس بداریم

به نظر من هر چیزی احتیاج به قانون و مقررات خودش داره حتی اگه عزاداری ماه محرم باشه. دیشب ساعت ۱۱:۳۰ شب یه دسته داشت از توی کوچمون عبور می کرد. اینقدر صدای طبل و سنجشون بالا بود که حتی چارچوب های آهنی پنجره ها هم علاوه بر شیشه هاش می لرزید و پریسا واقعا ترسیده بود و من سعی می کردم که آرومش کنم و بهش توضیح می دادم که ترس نداره چند تا آقا دارن طبل می زنند و وقتی صدای مداح به چه بلندی توی اتاق میپیچید و پریسا می گفت: مامان می ترسم فقط می تونستم به این کوچولوی معصوم دو سال و هفت ماهه بگم که مامان جان چشمات رو ببند و فکر کن که آقا داره لالایی می خونه و پریسا می گفت مامان الان همسایه ها خواب نیستند؟ آخه من بهش گفته بودم شبا که همسایه ها خوابند نباید بلند گریه کنی چون اونا از دستمون ناراحت می شن و من حالا دیگه نمی دونستم که چه جوابی باید بهش بدم.

آیا واقعا با این صداهای بلند و آزار دهنده بیشتر باعث بی حرمتی به این مراسم نمی شیم؟ باز هم می گم: به نظر من هر چیزی احتیاج به قانون و مقررات خودش داره حتی اگه عزاداری ماه محرم باشه. 

اولین مطلب این وبلاگ

تو را به جای همه ی کسانی که نشناخته ام دوست می دارم . تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم . برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود ، و برای خاطر نخستین گل ها ... تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم . تو را به جای همه ی کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم ...
                                                                                 (بر گرفته از سریال مدار صفر درجه)