جمعه صبح پریسا در حالی که گوشی تلفن در دستش بود، روی مبل نشسته بود. بعد شروع کرد به فشار دادن دکمه های روی تلفن و بعد از اینکه گوشی را روی گوشش گذاشت رو به بابایی
کرد و گفت:
- بابا بیا صحبت کن. دریا رو گرفتم..
- دریا؟ اسم دوستت دریاست؟! ![]()
- نه بابا. دریا رو گرفتم.
و من گفتم: باشه مامان جان. بده من باهاش صحبت کنم.(می خواستم ببینم که شماره ی خونه ی کسی را نگرفته باشه). بعد از اینکه گوشی رو در گوشم گذاشتم، اینقدر خنده ام گرفته بود که حتی اولش به بابایی هم نمی تونستم توضیح بدم که چی شده. آخه جایی که پریسا گوشی تلفن بی سیمی را در دستش گرفته بود، گوشی با دستگاه تلفن نمی تونستند که با هم ارتباط برقرار کنند و توی گوشی فقط صدای خش خشی مثل صدای موج دریا میومد! ![]()