تبليغاتX
پریسا و پارسا

سلام به همه ی دوستان خوبم. پارسا انشاء الله تا فردا (باورتون می شه همین فردا) دنیا میاد. لذا فکرمی کنم که یه چند روزی نتونم جواب نظراتتون را بدم. ولی همیشه از دیدن نظراتتون خوشحال میشم.

از ۱۰ روز پیش که مامان اینا داشتند به کربلا می رفتند از پارسا قول گرفتم که مامان به قربونت برای اومدن عجله نکنی ها. صبر کن که مامانی برگرده بعدا بیا. حالا اینم از هولش درست همون فردا که مامان اینا ایشالله می رسند تهران اونم توی بیمارستان در حال دنیا اومدنه! وقت شناسی رو می بینید تورو خدا!
 برای صحیح و سلامت رسیدن مامانم اینا و همچنین جناب پارسا خان از همگی التماس دعا.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/18ساعت 18:18  توسط آزاده  | 

یه امکان خیلی جالب و مفید را گوگل طراحی کرده که از طریق اون می تونید به روز شدن هر سایتی اعم از وبلاگ و غیر وبلاگ -حتی فیلتر شده ها-  رو در یک صفحه ببینید و دیگر نیازی نیست تا به همه ی سایت یا وبلاگ ها سر بزنید تا از به روز شدنشان مطلع شوید.

 

اگر می خواهید روی صفحه گوگل خودتان به روز شدن هر سایتی اعم از وبلاگ و غیر وبلاگ را یک جا ببینید به صورت زیر عمل کنید:

 

۱- صفحه خواننده گوگل را بیاورید. (http://reader.google.com)
۲- وارد شوید تا صفحه شخصی خودتان را بیاورد. (با نشانی
Gmail خودتان می توانید وارد شوید)
۲- روی
Get started by adding subscriptions کلیک کنید.

۴-
در ستون سمت چپ صفحه روی Add subscription کلیک کنید.
۵- نشانی صفحه مورد نظر (
domain صفحه) را در جای خالی باز شده وارد کنید مثلاhttp://parisaoparsa.blogfa.com و کلید "Add" را بزنید.
۶-
یک پیغام در کادری با عنوان Managing Your Reading List  در وسط صفحه ظاهر می شود که می توانید فعلا روی گزینه Dismiss this message  در آن کلیک کنید.
۷- اکنون شما در حالتExpanded view هستید. در این حالت می توانید عنوان و خود مطلب و حتی در صورت وجود، عکس مطالب را نیز به صورت یک جا در صفحه مشاهده نمایید.
۸
- با کلیک بر روی گزینهList view  می توانید لیست عنوان های آن سایت را در ستون سمت راست ببینید و برای خواندن مطلب هر عنوان بر روی آن عنوان کلیک نمایید. ( درست مانند خواندن پست های الکترونیکی تان) 

۹- گزینه های "
Starred items" ، "Trends" و " Your shared items" نیز از دیگر امکانات موجود و مفید در ستون سمت راست Google reader  هستند.

از این پس برای دیدن همه مطالب جدید می توانید در صفحه اول گوگل خودتان روی
Reader کلیک کنید.

از آن جایی که قرار دادن عکس های متعدد بر روی صفحه اول، load صفحه را طولانی می نمود لذا برای دیدن توضیحات همراه با عکس روی ادامه مطلب کلیک نمایید.

 

خوشحا ل می شوم به سوالات شما در این زمینه در بخش نظرات پاسخی بتوانم بدهم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/18ساعت 12:10  توسط آزاده  | 

جمعه صبح پریسا در حالی که گوشی تلفن در دستش بود، روی مبل نشسته بود. بعد شروع کرد به فشار دادن دکمه های روی تلفن و بعد از اینکه گوشی را روی گوشش گذاشت رو به بابایی کرد و گفت:

    - بابا بیا صحبت کن. دریا رو گرفتم..

    - دریا؟ اسم دوستت دریاست؟!

    - نه بابا. دریا رو گرفتم.

و من گفتم: باشه مامان جان. بده من باهاش صحبت کنم.(می خواستم ببینم که شماره ی خونه ی کسی را نگرفته باشه). بعد از اینکه گوشی رو در گوشم گذاشتم، اینقدر خنده ام گرفته بود که حتی اولش به بابایی هم نمی تونستم توضیح بدم که چی شده. آخه جایی که پریسا گوشی تلفن بی سیمی را در دستش گرفته بود، گوشی با دستگاه تلفن نمی تونستند که با هم ارتباط برقرار کنند و توی گوشی فقط صدای خش خشی مثل صدای موج دریا میومد!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/16ساعت 9:14  توسط آزاده  | 

امروز پریسا در حالیکه عروسکی را که لباس مرد عنکبوتی داشت به دست گرفته بود از من پرسید:

 - مامان این لباسش مثل لباس "یحیی" می مونه؟

- آره مامان جان. می دونی اسم این عروسکت چیه؟

- نه. چیه مامان؟

- اسمش اسپایدر منه.

- نه مامان این که اسپایدر شما نیست اسپایدر منه!

 تا من باشم و فارسی را پاس بدارم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/10ساعت 11:30  توسط آزاده  | 

 چهار شمع به آهستگي مي‌سوختند، در آن محيط آرام صداي صحبت آنها به گوش مي‌رسيد.

 شمع اولی گفت: من صلح و آرامش هستم، هيچ كسي نمي‌تواند شعله مرا روشن نگه دارد من باور دارم كه به زودي مي‌ميرم ....... سپس شعله صلح و آرامش ضعيف شد تا به كلي خاموش شد

شمع دومی گفت: من ايمان و اعتقاد هستم، ولي براي بيشتر آدمها ديگر چيز ضروري در زندگي نيستم پس دليلي وجود ندارد كه ديگر روشن بمانم ......... سپس با وزش نسيم ملايمي ايمان نيز خاموش گشت.

 : شمع سومی با ناراحتی گفت  من عشق هستم ولي توانايي آن را ندارم كه ديگر روشن بمانم، انسانها من را در حاشيه زندگي خود قرار داده‌اند و اهميت مرا درك نمي‌كنند، آنها حتي فراموش كرده‌اند كه به نزديكترين كسان خود عشق بورزند .............. طولي نكشيد كه عشق نيز خاموش شد.

ناگهان كودكي وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را ديد، گفت: چرا شما خاموش شده‌ايد، همه انتظار دارند كه شما تا آخرين لحظه روشن بمانيد ......... سپس شروع به گريستن كرد ........... پــــــــس...

 : شمع چهارم گفت نگران نباش تا زمانيكه من وجود دارم ما مي‌توانيم بقيه شمع‌ها را دوباره روشن كنيم، مـن امـــيد هستم.

با چشماني كه از اشك و شوق مي‌درخشيد ..... كودك شمع اميد را برداشت و بقيه شمع‌ها را روشن كرد.

"امیدوارم نور اميد هرگز از زندگي تان محو نشود"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/10ساعت 10:23  توسط آزاده  | 

وبلاگ کتاب کودک
وبلاگ کتاب کودک، وبلاگ  جالبی است و اطلاعاتش برای همه مفیده ، به شرطی که همین طور به روز بشه، یه سری به این وبلاگ بزنین .برای نویسنده اش خانم زهرا سادات نوری آرزوی موفقیت می کنم.
 
http://www.ketab-koodak.blogfa.com
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/10ساعت 1:21  توسط آزاده  | 

و پسرک با خود اندیشید که ای کاش آن آبنبات چوبی ۷۰ تومانی را به اصرار پدر برای روز تولد خود از پدر طلب نمی کرد و با اندکی صبر آن را باپول عیدی قلک خود می خرید! 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/09ساعت 6:45  توسط آزاده  | 

پنجشنبه شب من و بابایی پریسا رو به دنیای بازی بردیم. راستش رو بخواهید خیلی هم شلوغ بود. درسته که پنجشنبه بود ولی خوب ما همیشه پنجشنبه ها می رفتیم ولی این بار از همیشه شلوع تر بود. حدس من اینه که به خاطر سرمای زیادِ این چند وقت که همه رو پاک خونه نشین کرده بود، باشه. یعنی من خودم این چند وقت پریسا رو نتونسته بودم از ترس سرما هیج جا ببرم. همش با ماشین از پارکینگ خونه در می آمدیم و در پارکینگ خونه مامانی پیاده می شدیم. همین. این بود که تا یه ذره سرمای هوا بهتر شد، رفتیم دنیای بازی. نمی دونم می گم شاید بقیه هم مثل ما بودند.
دیشب کلی هم اونجا سورپرایز شدیم. از قبل قرار بود ترنج و مامان ترنج و بابا ترنج هم بیان ولی اونجا یه دفعه نگار و مامان نگار و بابا نگارو دیدیم که خیلی از دیدنشون خوشحال شدیم و بعدش هم که رفتیم برای شام، مریم خاله و دختر خاله هاش رو -البته خیلی کوتاه- ولی باز هم کلی ذوق کردم.

و اینکه جای همه ی کوچولوهای وبلاگی در آنجا خالی !!!  

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/05ساعت 10:29  توسط آزاده  | 

این مطلب را در یک نشریه مطالعه کردم و به نظرم جالب اومد. خوبه شما هم نگاهی بهش بندازین.

حکایت بانک زمان

تصور کنید حساب بانکی دارید که در آن هر روز صبح ۸۶۴۰۰ تومان به حساب شما واریز می گردد و شما فقط تا آخر شب فرصت دارید تا همه پول ها را خرج کنید چون آخر وقت حساب شما خود به خود خالی می شود
در این صورت شما چه خواهید کرد؟
البته سعی می کنید تا آخرین ریال را ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/03ساعت 1:27  توسط آزاده  | 

يه روز يه آقا خرگوشه

يه روز يه آقا خرگوشه
اومد دمه خونه موشه
موشه دويد تو سوراخ
خرگوشه گفت آخ
وايسا جونم ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/03ساعت 1:2  توسط آزاده  | 

امروز پریسا رو برای گرفتن تست هوش و دیگر تست ها جهت تشکیل شناسنامه سلامت برده بودم. خدا رو شکر همه چیز خوب بود و مشاورش گفت که از نظر فکری یکسال از بچه های همسن خودش جلوتره. از این بابت خیلی خوشحالم و خدا را شکر می کنم. تازه می فهمم که چرا بچه های همسن و سال خودشو تحویل نمی گیره و همش دوست داره با بچه های بزرگتر از خودش همبازی بشه.
پریسای خوشگل و باهوش مامان بهت افتخار می کنم.

پارسا هم که انگار حسابی جاش تنگ شده و امروز اینقدر وول خورده که گاهی فکر می کردم پاش داره از پهلوهام می زنه بیرون. مامان جان کمتر از یه ماه دیگه می آی بیرون و خودت می بینی این بیرون چه خبره. البته بگم از اون تو خیلی بهتره. ولی مامان یه وقت هول نشی زودتر بیای. مامان به قربونت من و بابا و بیشتر از همه پریسا هم خیلی دلمون می خواد که زودتر ببینیمت ولی صبر می کنیم. همون به موقعش عالیه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/02ساعت 0:17  توسط آزاده  | 

 

خوش به حال بچه ها که اینقدر زود می تونند فراموش کنند.

آنچه آن شب در دل کوچکش ماند، بغضی بود که آموخت نه سرما!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/01ساعت 0:41  توسط آزاده  |