تبليغاتX
پریسا و پارسا
" مطالب جدیدتر در پایین این پست اضافه می شوند."

برای شرکت در طرح " هم گروه ها" روی مستطیل زرد رنگ٬ برای شرکت در طرح " خبرنامه تولدی" روی مستطیل آبی رنگ و برای دیدن تولدی های هر دهه ٬ روی مستطیل صورتی رنگ کلیک کنید.

        

تولدی های آبان ماه:

مامان ها

  ۴- مامان علیرضا جون     ۵- راما جون(مامان آرتینا)      ۹- سمیرا جون ( مامان رژین)     ۲۹- نازنین جون (خاله سیاوش)   ۳۰- شیوا جون(مامان صهبا)

بچه ها

  ۱- ثنا جون   ۹- سینا جون   ۱۱- امیرپارسا جون     ۱۴- آوین جون   و    آرین جون   ۲۰- یکتا جون   25- تینا جون    ۲۷- صدرا جون     ۲۹- الهام جون 

 آبانی ها تولد همگی تان مبارک  

پی نوشت قابل توجه: دوستای گلم٬ لطفاً برای درج تاریخ تولد خودتان یا بچه ها فقط روی مستطیل آبی رنگ بالا کلیک کنید و در بخش نظرات آن کامنت بگذارید. چون من آنها را در سیستم خبرنامه آپدیت می کنم و نمی خوام خدای نکرده شرمنده دوستای گلم بشم و کسی را از قلم بیاندازم. از همکاری تان ممنونم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/08/05ساعت 11:32  توسط آزاده  | 


 


پریسا و معلمش در مدرسه در روز هالوین

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/18ساعت 9:34  توسط آزاده  | 

اگه بدونین چه کیفی داره که آدم تو مملکت غربت با مامانش بره خرید٬ بره دنبال بچه اش دم مدرسه و این که صبح ها بشینن و دو تایی صبحانه بخورن. همه ی اون دوست هایی که خودشون ایران نیستند و مامان هاشون ایرانن خیلی خوب می تونند لذت این روزهای من رو درک کنند.
بیست و هشت روزی که برامون مثل برق و باد گذشت روزهایی بود سرشار از خوشی و شادی. مخصوصا که تو همین ایام مهمانانی از کانادا داشتیم - دختر دایی جان - که لذت گشت و گذارهامون با وجود ریحانه و رایحه ی ۷.۵ و ۵ ساله شان و دایی جان و خانومش٬ دو چندان شد.

مامانم ساعاتی پیش وارد ایران شدند. هر کی بهم زنگ میزنه میگه جاشون خالی نباشه اما جاش واقعا خالی هست. گرچه اینقدر این مدت که اینجا بودند برام لذتبخش بود که بیشتر سعی می کنم به نیمه پر لیوان نگاه کنم. همین که تونستند اینجا بیان خیلی برام خوب بود. ایشالله که بار آینده بتونن با بابا بیان.
خلاصه الان همه خوبیم و خوشیم و منتظر فرداهایی بهتر.

زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش از هر کران پیداست

ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست

 به محض اینکه فتوشاپ نصب کنم کلی عکس از این مدت براتون میزارم. فعلا حجم عکس ها به دلیل سایزش بالاست. راستی کسی نظری برای کم کردن سایز و حجم عکس به غیر از فتوشاپ نداره؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/05ساعت 12:40  توسط آزاده  | 

۱- پریسا خانوم ما دو هفته است که رسما مدرسه ای شده.

۲- مامان خانوم من٬ ایشالله٬ فردا اینجا پیش ما خواهند بود.

مشروح اخبار به زودی ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/05ساعت 14:41  توسط آزاده  | 

ما طبق یه رسم دیرین خانوادگی که یکی از دایی هام - خدا رحمتشون کنه - پایه گزار اون بودند هر جمعه همگی برای شام و نهار خانه مادر بزرگم دور هم جمع می شیم. این رسم  از همون بچگی من و چه بسا قبل از تولد من٬ شروع شده بوده و تا هم اکنون هم ادامه داره و ماهایی که دیگه ایران نیستیم از این فیض محرومیم. ماه رمضان ها این دور هم جمع شدن به صورت دوره ای٬ منزل خاله و دایی و مامانم ایناست. تا به حال هر سال من هم موقع میهمانی مامانم اینا بودم حتی پارسال که برای ویزای آمریکا به دوبی رفته بودیم و مسافرتمون طول کشید٬ من به مامانم اینا خبر دادم که متاسفانه ما به میهمانی جمعه نخواهیم رسید اما کارها طوری جور شد که من و بچه ها تونستیم  ظهر جمعه  بلیط پیدا کنیم و برای ساعت ۵ عصر ٬ حدودا دو ساعت قبل از میهمانی افطارشان٬ خودمون را برسونیم و از اونجایی که خبری از آمدنمان نداده بودیم خیلی خوشحال و سوپرایز شدند اما امسال قضیه اش فرق می کنه. هیج جوری نمیشه که سوپرازشون کرد گرچه این بار واقعا تمام فکر و دلم اونجا خواهد بود.

اما از ماه رمضون اینجا بگم که اون هم در نوع خودش خیلی برام جالبه. اینجا دو جا داره - شاید هم بیشتر اما ما تا حالا دو جا رو کشف کردیم! - که هر شب موقع افطار دعای ربنا و اذان پخش می کنند و بعد٬ نماز جماعت می خونن٬ سپس افطاری و بعد از افطار هم دعای افتتاح و تفسیر قرآن که ما با توجه به وجود بچه ها و علی الخصوص پارسا موفق به همراهی مراسمشون تا آخر نمی شیم. اما واقعا نمی تونم احساسم رو از شنیدن صدای ربنا و اذان در اولین روز ماه رمضان که برای افطار به اونجا رفته بودیم
بیان کنم. خیلی مراسم ساده٬ صمیمی و در عین حال روحانی و خوبی است.

دیشب برای اولین بار شیرینی بامیه درست کردم که به مذاق  اهل منزل خوش آمد. دوست دارم دستورش رو با فوت و فن هایی که به بهتر شدنش کمک می کنه براتون بذارم.

        

برای تهیه بامیه ابتدا شربت آنرا تهیه کرده و کنار بگذارید تا خنک شود٬ سپس اقدام به تهیه خود بامیه کنید. برای تهیه شربت باید به هر میزان که آب می ریزید٬ دو برابر آن شکر اضافه کنید و روی حرارت قرار دهید تا شکر حل شده و شربت قوام پیدا کند. نیازی نیست که خیلی غلیظ شود چرا که من یک بار آنرا خیلی جوشاندم و نیجه این شد که بعد از خنک شدن به سفتی نبات شد.    مجبور شدم دوباره آب رویش ریخته و بجوشانمش تا رقیق تر شود.  برای حجم مواد کامل زیر٬ من ۱ پیمانه آب و ۲ پیمانه شکر مصرف کردم که اندازه بود.  بعضی ها به مواد فوق نصف پیمانه گلاب و ۱ تا ۲ قاشق غذا خوری آبلیمو هم اضافه می کنند اما شربت من فقط آب و شکر بود.

با مواد زیر در حدود ۶۰ الی ۷۰ عدد بامیه ی تقریبا ۲ سانتی متری به دست آمد. پیشنهاد می کنم برای بار اول با نصف ابن مواد امتحان کنید.

طرز تهیه بامیه: ابتدا یک پیمانه آب را داخل ظرفی ریخته و روی حرارت می گذاریم سپس ۲ ( دو )قاشق غذا خوری شکر و ۵۰ (پنجاه) گرم کره را به آن اضافه می کنیم و منتظر می مانیم تا شکر حل شده و کره ذوب گردد.

در این مرحله یک پیمانه آرد ( من از قبل الک کرده بودمش ) را به یکباره به آن اضافه می کنیم و سریع هم می زنیم تا آرد جذب آب و کره شود و سپس از روی حرارت بر می داریم. این هم زدن باید در عرض یک با دو دقیقه باشد تا بامیه بعداً به خوبی پف کند.

وقتی از روی حرارت برداشتیم صبر می کنیم تا خنک شود. در این مرحله از دو عدد تخم مرغ٬ یکی را درون مایه خنک شده شکسته و با پشت و روی قاشق آنقدر هم می زنیم تا کاملا تخم مرغ به خورد مواد برود و یکدست شود. سپس تخم مرغ بعدی را اضافه می کنیم. توجه: وقتی تخم مرغ را اضافه می کنیم می بینید که مواد حالت بریده بریده و تکه تکه پیدا می کند که اصلا مهم نیست و کاملا هم طبیعی است. با هم زدن این حالت به کلی برطرف خواهد شد و مواد یکدست می شوند.

روغن را در قابله کوچکی تا ارتفاع حدوداً ۳ الی ۴ سانتیمتر ریخته و روی حرارت قرار می دهیم تا داغ شود. نکته: داغی روغن به حدی است که وقتی از مایه آماده شده بامیه درون آن می ریزیم پف کرده و بالا می آید. و دیگر اینکه من قابلمه را به خاطر اینکه روغن کمتری مصرف کنم کوجک انتخاب کردم ولی طبیعی است که تعداد دفعات سرخ کردن بیشتر می شه.

در این مرحله مواد را درون قیفی دارای ماسوره ی زیگزاگی (مطابق شکل زیر٬ اگر سر ماسوره از اینکه در شکل می بینید باز تر هم بود که چه بهتر!)  ریخته و آنرا روی قابلمه گرفته و همزمان که با یک دست مایه درون قیف را فشار می دهیم٬ با دست دیگر وقتی حدودا ۲ الی ۴ سانتیمتر - بسته به نظر خودتان  - از سر قیف بیرون آمد با یک چاقو و یا قیچی آنرا قطع کرده به طوری که درون روغن بیفتد. و این کار را تا جایی که تمام سطح روغن را بامیه ها بپوشاند ادامه می دهیم. حرارت گاز نه خیلی زیاد و نه خیلی کم٬ بلکه متوسط باشد. در خیلی از دستورات آنلاین دیدم که نوشته بودند مرتب هم بزنید که به هم نچسبند البته روش تهیه انها با آنچه در بالا نوشتم متفاوت است . اما من جز در انتهای مرحله سرخ شدن که به وضوح تعییر رنگ بامیه ها را می بینید برای اینکه همه طرف بامیه یکرنگ شود آنها را هم نزدم و اصلا به هم نچسبیدند.

پس اینکه بامیه ها به رنگ مورد نظرتا ن رسید آنها را از روغن در آورده در یک صافی یا الکی قرار می دهیم تا روغن اضافی اش برود و همین طور داغ داغ درون شربتی که کاملا خنک شده است می ریزیم. برای اینکه شربت خوب به خورد بامیه ها رود این نکته ضروری است. پس به نظر من ابتدا شربت را درست کنید و بعد اقدام به تهیه بامیه کنید.

ایشالله که بامیه های خوب و باب میلی برایتان شود.خوشحال می شم که اگر درست کردید٬ نتیجه را به من نیز اطلاع دهید.

  نوش جانتان 

  سحرها و افطارها خیلی التماس دعا از همتون دارم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/12ساعت 13:20  توسط آزاده  | 

بیش از دو ماه از آخرین نوشته ام میگذره. نمی دونم چرا ولی بعد از پست آخری در مورد نگرفتن جشن تولد به خاطر اوضاع داخلی ایران در اون روزها٬ یه جورایی دیگه حس نوشتنم نبود٬ حس تبریک گفتنم نبود. حتی وقتی دو هفته بعد از اون جشن تولد حسابی برای پریسا خونه ی مامانم اینا گرفتیم باز هم ننوشتم. از مهد رفتن پریسا در اون دو ماهی که ایران بودیم٬ از شیطنت ها و شیرین کاری و کلمات جدید پارسا٬ از قرار وبلاگی مان که خیلی خوش گذشت  از برگشتنمان به آمریکا و از خوشحالی بچه ها از دیدن بابایی بعد از دو ماه و نیم٬ از چه و چه و چه.... از هیچ کدام ننوشتم. یعنی حس نوشتنم نبود. هر کاری حس خودش رو می خواد دیگه. اما همیشه نوشتن رو دوست داشته و دارم حتی وقتی عملا نمی نویسم جملات رو توی مغزم اونجوری که دوست دارم ردیف می کنم. شاید همین عشق ذاتی به نوشتن و کامنت های پرمحبت شماست که باعث شده دوباره الان دکمه های کیبورد رو فشار بدم تا شروع جدیدی باشه برای دوباره نوشتنم در این وبلاگ و اتفاقاتی که در اینجا برامون می افته.

* خواندن وبلاگ دوستی که همیشه از طریق گوگل ریدرم می خوانمش مصصم ترم کرد برای دوباره نوشتن. 

پی نوشت: با عرض پوزش از همه مامان ها و نی نی گل هایی که تولدشون در تیر و مرداد بود به علت عدم اطلاع رسانی و تبریک٬ تولدی های شهریور در پست بالا اضافه شد.  

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/10ساعت 15:18  توسط آزاده  | 

حتی وقتی هنوز مادر نشده بودم با دیدن مادرانی که در خیابان٬ دستان ظریف دختر ۴ ٬ ۵ ساله شان را در دست گرفته بودند و پا به پای هم راه می رفتند٬ خرید می کردند٬ گل می گفتند و گل می شنیدند حس عجیبی پیدا می کردم. حسی که خیلی دوست می داشتم که روزی تجربه اش کنم و امروز با پریسای ۴ ساله ام به خرید٬ سینما و به علت سرفه های شبانه اش به دکتر رفتیم که خودش مانند آدم بزرگها بر ای دکتر شرح داد که شبها در خواب سرفه می کند و از وقتی یک شب قبل از خواب چیپس خورده سرفه هایش شروع شده و دکتر هم با معاینه تشخیص داد که آلرژی است و خدا رو شکر نیازی به آنتی بیوتیک ندارد.

برایش می خواستیم پنج شنبه شب تولد مفصلی بگیریم که متاسفانه به دلایل محیطی موجود میهمانی به تعویق افتاد و امشب فقط یه جشن ۸ نفره داشتیم. و پریسا که تا بعد از بریدن کیک و باز کردن کادوها حسابی خوشحال و خندان بود پس از آن شروع به بهانه گیری برای بابایی کرده و ما هرچه کردیم موفق به برقراری ارتباط با علیرضا نشدیم. دلتنگی بد چیزی است مخصوصا از نوع کودکانه اش که خیلی توجیه پذیر نیستند.

پریسای گلم ۴ سالگی ات مبارک. از داشتنت به خود می بالم و از خدا که ما را لایق داشتن چنین فرشته ای کرده٬ شاکر و سپاسگزارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/03/28ساعت 3:30  توسط آزاده  | 

ما جمعه ساعت ۳:۳۰ بامداد رسیدیم. در کل سفر خوبی بود. ایشالله به زودی از جزئیات آن خواهم نوشت.  باز هم از همه تون که اینقدر بهمون لطف دارین ممنونم. از داشتن دوستان خوبی چون شما بسی خوشحال و به خود می بالم.

پی نوشت: در این مدت به علت فرصت و سرعت محدود اینترنت٬ تولدی ها رو به صورت یک ماهه ثبت می کنم و تولدشان را پیشاپیش تبریک می گویم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/03ساعت 15:57  توسط آزاده  | 

 

شمارش معکوس آغاز شد. فقط یک هفته، ۱٬۲٬۳٬۴٬۵٬۶ مانده تا:

دیگر چیزی نمانده. ما تهرانیم.

پی نوشت ۱: از همه ی مامان ها و دوستان خوبم بابت خوشامدگویی و آرزوهای خوب برامون خیلی خیلی ممنونم.
پی نوشت ۲: من با پریسا و پارسا دارم میرم ایران و علیرضا به خاطر کارش متاسفانه نمی تونه باهامون بیاد. ایشالله که سفر راحتی داشته باشیم.(از وقتی سوار اولین هواپیما میشیم تا وقتی به فرودگاه ایران برسیم ۲۵ ساعت!!! در راهیم.)

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/25ساعت 16:42  توسط آزاده  | 

 ۲۰ دقیقه شد که:

 * پارسا در پذیرایی٬ میخکوب دیدن " نصف مال من، نصف مال تو"٬

* پریسا در اتاقش٬ مشغول رنگ آمیزی و

* من در آشپزخانه، مشغول خواباندن میگو ها در خمیر بنیه برای شام بودم.

 روند همیشگی: در نبود علیرضا٬ پریسا وقتی نقاشی می کنه دوست داره که من هم کنارش باشم. پارسا وقتی غذا درست می کنم میاد به پام آویزون میشه که بغلش کنم. برای همین این ۲۰ دقیقه که هر کس به کاری متفاوت در جایی متفاوت از خونه مشغول بود خیلی خاص و عجیبه.

شاید خیلی ها این حس را درک نکنند اما بیشتر مامان ها که موقع بیداری بچه ها (البته در نبود بابای خونه) به نوعی در حال دادن سرویس به اونها هستند به خوبی بتونن این حس را درک کنند.

خواستم همین لحظه بیام و این "۲۰ دقیقه خاص" رو ثبت کنم.   من عاشق اینم که بچه هام در خیلی از کارهاشون بتونن استقلال داشته باشن.

و این هم عکس های هنری از داخل سرسره ی تونلی:

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/23ساعت 1:48  توسط آزاده  | 

بار اول- دو سال و یک ماهش بود که از گوشه و کنار تذکر هایی در مورد پروژه پوشک گیری اش مبنی بر اینکه دیگه داره دیر میشه٬به گوش می رسید. من هم منتظر فرصتی بودم که خودش هم اعلام آمادگی بکند. خیلی فکر می کردم که چگونه می توان یک بچه دو سال و یک ماهه را تشویق کرد که یکباره پوشک را رها کند و هر بار خودش برای رفتن به دستشویی مشتاق باشد. تعیین جایزه خوب بود ولی باید با هر بار رفتن تکرار می شد تا تاثیر خودش را بگذارد. تا اینکه در دو سال و سه ماهگی به یاد ستاره ها افتادم. همان ها که الان خیلی ها به سقف اتاق کودکتان چسبانده اید تا هر بار هنگام خواب٬ آسمان شب را در نظرش مجسم کند. همان ها را می گویم. من یک بسته باز نشده از آنها در خانه داشتم. به امتحانش می ارزید.

صبح آنروز پوشک پریسا را باز کردم و به او گفتم: " مامان جون تو دیگه اینقدر بزرگ شدی که بتونی بری روی لگنت بشینی و پوشک نداشته باشی. هر دفعه هم که بری یه ستاره برات میاد." و او هیچ نگفت. رفت و وقتی روی لگنش نشست من که پشت ستاره از قبل چسب زده و در دستانم پنهان کرده بودم٬ سریع بالاتر از جایی که دستش برسد روی دیوار چسباندم طوری که او اصلا متوجه من نشد و بعد با ذوق گفتم: " وااااااای٬ مامان ببین برای تو دختر خوشگلم٬ عجب ستاره ای اومده."  و او با خوشحالی گفت: " آخ جون مامان٬ ولی من دستم بهش نمی رسه." و من با سخاوت هرچه تمام ستاره رو بهش دادم و گفتم: " بیا مامان٬ این ستاره برای تو آمده و مال توست. اون رو هر جای دیوار که دوست داری بچسبون." و او آن را در جایی از دیوار دستشویی چسباند. آن روز تا چهار الی پنج ساعت اول٬ بی اغراق٬ شاید هر ۲۰ دقیقه یک بار این قضیه تکرار می شد و نتیجه این شد که برای روز اول حتی یک بار هم اتفاق ناخوشایندی  نیفتاد. و اگر طبق عادت کودکانه دفعات اول به اصرار خواستار این بود که باز هم ستاره برایش بیاید به او می گفتم که " دست من که نیست. هر بار که دستشویی می روی می آید." حالا نوبت شب بود و این که خواب سنگین شب با این انگیزه ها و جایزه ها کارساز نبود. این بود که من از پوشک هایی که از خیابان بهار خریده بودمشان و به شکل شورت بودند استفاده کردم و اسم آنرا " شورت شب" گذاشته بودم تا اینکه پریسا کاملا باور کند که دیگر می تواند پوشک نداشته باشد که واقعا هم مفید بودند.(حتی روزهای اول برای رفتن به میهمانی ها هم پایش می کردم.) خلاصه اینکه این ماجرا جز یکبار که کاملا درگیر بازی بودیم و دستشویی رفتن را هم خودش یادش رفته بود و هم من که به او یادآوری کنم٬ خسارت دیگری در بر نداشت.

بار دوم-  این بار برای خواب پریسا لازمشان داشتم. این بود که یک بسته ستاره خریدم.  همین ده روز گذشته بود. پریسا عادت کرده بود که حتما هنگام خواب یا کسی نازش کند یا او من و یا علیرضا را بغل کند تا خوابش ببرد. و این عادتی بود که خیلی پیشترها باید ترک داده می شد و نشده بود و عادتها هرچه بیشتر می مانند دیرتر می روند. دوباره یک شب به او گفتم: " اگر تو خودت یاد بگیری که بخوابی مثلا یکی از عروسک هات رو که دوست داری بغل کنی و بخوابی٬ صبح که بلند می شی می بینی که برات ستاره اومده." این بار پرسید: " از کجا میاد؟" گفتم: " برای همه بچه هایی که خودشون بلد می شن که بخوابن٬ صبح ها ستاره میاد." و او شب به خیر گفت و خودش خوابید. و ستاره آمد. یک روز٬ دو روز٬ سه روز٬... گاهی بزرگتر و گاهی متفاوت تر می آمد. شب پنجم گفت: " من اصلا نمی خوام ستاره بیاد و می خوام تو رو بغل کنم و بخوابم" . من هم گفتم : " باشه" و آنروز و دو روز بعدش ستاره نیامد اما ستاره کار خودش را کرده بود. حالا او فقط می گفت که میخوام بغلت کنم تا بخوابم ولی در اصل خودش رویش را می کرد آنطرف و می خوابید.  و امشب گفت که من می خواهم از این به بعد عروسکم را بغل کنم و بخوابم و خوابید. حالا امشب بزرگترین ستاره مجموعه اش کنار تخت دخترم بر روی دیوار حک شده است.
چند نکته:
۱- ستاره ها بعد از چند روز به تدریج کم شده و از یاد می روند ولی اثرشان خوب و ماندنی است.
۲- بعد از چند ستاره کوچک٬ از ستاره های بزرگتر و یا ماه هم می توان برای تنوع و تقویت انگیزه استفاده کرد.
۳- روش محو شدن ستاره ها نیز دز برخی موارد تنبیهی موثر و اثرگذار است.

خواستید امتحان کنید٬ جواب می ده. من در ابتدا دلهره سوال و جواب هاش رو داشتم که از کجا و چه جوری میاد ولی در کل اینقدر همین موضوع اومدن ستاره ها براش جذابه که بر خلاف عادتش که می خواد از علت هر چیزی سر دربیاره٬ در این مورد ترجیح میده کاری به این کارها نداشته باشه. درست مثل ما بزرگترها که بعضی قضایا و ماجراها رو چون برامون شیرین و جذابه هر چند احتمالش خیلی بعید باشه٬ دوست داریم که باور کنیم٬ پس باور می کنیم.

خواستم بنویسم که امروز پارسا یکسال و سه ماهه شد و عکس یک سال پیشش در این روز را بگذارم که نظرم به عکس یکسال پیش پریسا در این روز و ستاره های روی عکس جلب شد. این بود که از ستاره ها نوشتم که کمک شایانی به ما کرده اند.


یکسال پیش در چنین روزی
پریسا در آستانه سه سالگی و پارسا سه ماهه بود.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/02/19ساعت 10:39  توسط آزاده  | 

نابرده رنج گنج میسر نمی شود
     مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد


" من و پریسا و پارسا "

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/18ساعت 10:6  توسط آزاده  | 

هنوز چند قدمی از پای لپ تاپ دور نشده که دوباره با شروع آهنگ جدیدش دست زنان بر می گرده و می شینه و به تماشا مشغول می شه. این خاصیت برنامه هایی است که برای بچه ها می سازند. شاد٬ رنگی ٬ پر از آهنگ و هیجان. barney و teletubies (یا همون توپولوها) از جمله دی وی دی هایی است که پارسا را از خیلی پیشتر ها، مدت ها به خودش مشغول می کرد.

 پی نوشت-  شیرین زبانی های پریسا:

۱- دیروز هوا به شدت بارانی بود. و این گفتگوی پریسا و علیرضا:
پریسا: بابا، بریم بیرون قدم بزنیم؟
بابا: نه بابا٬ امروز هوا خنک شده.
پریسا: بابا لباس می  پوشم که سردم نشه.
بابا: آخه داره بارون هم میاد.
پریسا: خوب بارونیم رو می پوشم. چتر هم داریم که!
بابا: باشه یه کم صبر می کنیم بارون تموم بشه میریم.
پریسا: آخه من از بس خونه موندم پختم. دیگه باید منو بخورین ها!!!

و نتیجه اخلاقی ماجرا این شد که آنها به قدم زدن در زیر باران پرداختند.

۲-
پریسا: مامان میشه از خودکارت استفاده کنم.
من : بله مامان جون.
پریسا: معلومه که میشه. آخه من دخترتم. غریبه نیستم که!!!

۳- 
من: پریسا بیا مامان٬ بستنی قیفی.
پریسا: آخ مامان دستت درد نکنه. آخه من عاشق بستنی قیفی و سمیه ام! ( توضیحات: سمیه خانوم برادرمه و پریسا واقعا دوستش داره و اون هم پریسا رو خیلی دوست داره.) 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/02/14ساعت 17:45  توسط آزاده  | 

حدود یک ماه پیش اینجا جشن عید پاکشان بود. البته مراسم اصلی آن روز در کلیسا برگزار میشه اما به خاطر اینکه اونروز خیلی از مردم برای این مراسم میرن دیگه فرصت مکانی و زمانی مناسب برای عکس گرفتن پیش نمیاد. برای همین یکی دو هفته جلوتر این جشن را در مکان هایی خارج از کلیسا می گیرن.

عید پاک٬ یکی از روزهای تعطیل در سال مسیحی است. مسیحیان بر این باورند که در این روز عیسی مسیح پس از اینکه به صلیب کشیده شده بود دوباره زنده شده و برخاست. به عید پاک، در انگلیسی٬ Easter گفته می‌‌شود.تخم مرغ رنگ شده و خرگوش از نمادهای عید پاک در اینجاست. در باور مردم، خرگوش‌ها در این روز وارد لانه مرغ‌ها شده و تخم‌مرغ‌های آنها را می‌دزدند. بنابراین مردم تلاش می‌کنند با رنگ آمیزی تخم مرغ‌ها آنها را از دید خرگوش‌ها پنهان کنند. حال در این مراسم بچه ها باید سبد در دست بگیرند و تخم مرغ ها را پیدا کنند. این تخم مرغ ها که اغلب پلاستیکی اند٬ درونشان با شکلات و آبنباتهای رنگی پر شده است. در ادامه یک نفر هم که لباس خرگوش پوشیده با بچه ها عکس می اندازد. شرکت در این جشن برای بچه ها خالی از لطف نیست.

از اینکه اینجایی ها از هر فرصتی برای شاد بودن و شاد کردن استفاده می کنند خوشم میاد.

و مطلب دوم در مورد موهای پریسا خانومه. با وجود اینکه من عاشق مدل موهاشم که حالت دار و فرفریه. اما وقتی بلند میشه سخت شونه میشه و اگر هم بعد از شونه کردن از گیره سر و کش استفاده نکنم دوباره تا یه دستی٬ بادی٬ چیزی بهش بخوره دوباره نامرتب میشه و پریسا هم کلا گیره سر و کش رو حداکثر برای فقط برای مدت ۳۰ ثانیه روی سرش تحمل می کنه و بعد از اون گیره سرهای خوشگلش٬ که بنده با کلی امید و آرزو که این به فلان لباس و اون به فلان یکی لباسش میاد براش خریده ام٬ رو بهم تحویل میده (گاهی هم نمیده و ناپدید میشن) و من در آرزوی اینکه عاقبت روزی دخترکم به اونها علاقه مند بشه در کیفم می گذارم. لذا به پریسا پیشنهاد کوتاه کردن موهاش رو دادم و اون هم با کمال میل پذیرفت و گفت: "مامان میشه خودت برام کوتاه کنی فقط مامان خیلی کوتاه نکنی که مثل پسرا بشم ها! " من هم قبول کردم. و این شد که در یک اقدام غیر منتظره٬ ظهر وقتی پارسا خوابید٬ یک زیر انداز پلاستیکی پهن کردم و  پریسا روی اون نشست و یک کیسه نایلونی هم مانند آنچه در آرایشگاه ها انجام میدن٬ دورش کشیدم و با گیره سر محکم کردم و عملیات کوتاهی مو با شانه٬ گیره٬ قیچی و آبپاش شروع شد. من مرحله به مرحله یک ردیف از موهایش که با گیره سر در بالای سرش جمع کرده بودم٬ جدا کرده با آبپاش خیس و کوتاهشان می کردم و نوبت به ردیف بعدی می رسید. خلاصه همه مراحل به طور حرفه ای و جوگیرانه! انجام شد و پریسا هم کاملا آرام نشست و همکاری کرد تا که این شد فرجام کار.

قبل از کوتاهی:

و حالا عکس های پس از کوتاهی:

 بلوز آستین حلقه ای با شال گردن رو در عکس پایین مشاهده کنین. مد اختراعی پریسا خانوم!

و این هم عروسک مامان:

پروژه بعدی: موهای پارسا...

پی نوشت: پارسا خان پروژه ی صحبت کردنش رو که از وقتی از ایران آمده بودیم تعطیل کرده بود٬ دوباره از وقتی لس آنجلس بودیم٬ افتتاح کرده و حالا من رو مامان  و علیرضا رو با لحنی خیلی جدی و در عین حال تو دل برو٬ بابا و پریسا رو آوا صدا می کنه. واقعا شیرینی های شروع به سخن گفتن بچه دوم هم دقیقا به اندازه بچه اول برام جالب و هیجان آوره. و دیگه اینکه سر غذا با هر یک قاشقی میگه: آب و می خواد که آب بخوره. و وقتی آب لیوانش یه ذره کم می شه با دست به شیشه آب اشاره می کنه که توی لیوانش بریزم و سرش هم اصلا کلاه نمره چون یکی دو بار با در بسته ی شیشه٬ ادای آب ریختن توی لیوان رو براش دراوردم که کلی با قیافه حق به جانب و ایما و اشاره بهم فهموند٬ درش رو باز کن. (من بچه ی این دوره و زمونه ام سرم به این آسونی ها کلاه نمیره ها! )

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/02/13ساعت 8:32  توسط آزاده  | 

سفرمان طی دو پرواز انجام می شد. چون از شهری که ما هستیم پرواز مستقیمی به آنجا وجود ندارد. پرواز اول ساعت ۵:۲۴ دقیقه صبح بود و وقتی ما ساعت ۴:۰۰ وارد فرودگاه شدیم هنوز هیچ مسافری به آنجا نیامده بود و ما اولین نفرات بودیم. تازه کم کم کارکنان فرودگاه سر و کله شان پیدا شد. فکر می کنم شاید اگر یک ربع زودتر می رسیدیم با در بسته فرودگاه مواجه می شدیم! خلاصه بعد از فعال شدن بخش ها ی مربوطه و وزن کردن چمدان ها، کارت پرواز را گرفتیم. چیزی که اینجا گویی جدیدا شروع شده، این است که برای چمدان اول هم که وزنش طبق وزن استاندارد باشد، ۱۵ دلار از هر مسافر گرفته می شود و برای چمدان دوم ، اگر داشته باشید، ۲۵ دلار و همچنین برای غذایی که در هواپیما داده می شود. از آنجایی که شرکت های هواپیمایی این روزها با این اوضاع اقتصادی زیان ده شده اند، به جای افزایش نرخ بلیط که اثر مطلوبی روی مردم نخواهد گذاشت تصمیم به تامین هزینه های خود از این روش ها گرفته اند. به هر حال مطمئنم که تصمیماتی مشابه آن را ،آینده، در ایران هم خواهیم دید.

 

نکته دیگر بازرسی چمدان ها برای همین پروازهای داخلی است. چمدان هایی که برای قسمت بار هستند را بعد از وزن شدن و اینکه وجهشان را پرداخت کردیم در قسمت دیگری برای بازرسی گذاشتیم و در آن را باز کردند و بررسی نمودند . سپس آنها را به قسمت بار هواپیما انتقال دادند.

در قسمت بازرسی وسایلی که قرار است داخل هواپیما برده شوند هم ماجراها داشتیم. اولا چه خانوم چه آقا چه کودک ، حتی پارسا!!! ، باید کفش ها ، کمربند و اگر کلیدی، سوئیچی چیزی داشتند را به همراه ساک های دستی شان داخل ظروف مخصوصی می گذاشتند که از زیر محفظه ای که توسط دستگاه مانیتور می شد عبور می کرد. آنگاه از من در مورد مایعاتی که در کیف دستی ام دیده بودند سوال کردند و من گفتم که: " آب جوشیده سرد شده و مخصوص شیر خشک پسرم است که داخل بطری های شیرش ریخته ام و دیگری را در شیشه آب معدنی ریخته ام چرا که پرواز طولانی است . می خواهم آب به مقدار نیاز در دسترس داشته باشم ." انگاه از من خواستند تا درشان را باز کنم. سپس مامور مربوطه آمد. برگه های کاغذ کوچک و باریکی، شاید کاغذ تورنسل بود، را به مایعی آغشته کرد و یکی یکی بر بالای بطری ها می گرفت و منتظر نتیجه می ماند. جالب اینجاست که در همان میان پریسا تشنه اش شد و من هم شیشه آب اضافه را برای نوشیدن به او دادم و کمی از آن نوشید ولی آنها آن شیشه را هم مورد تست قرار دادند!
مورد دیگر خود شیر خشک بود. کاغذ مربع شکلی را روی میز گذاشتند و از من خواستند تا مقدار کمی از شیر خشک را روی کاغذشان بریزم. سپس با قطره چکان مایعی روی شیر خشک ها ریخت و منتظر نتیجه ماند و با چنان دقتی این کار را می کرد که در یک لحظه داشتم فراموش می کردم که در فرودگاه هستم، نه آزمایشگاه علوم! برای خودم هم کلی دیدنش جالب شده بود. 
خلاصه بعد از انجام کلیه بررسی ها و بازرسی ها که مربوط به همه مسافرین حتی خود شهروندان آمریکایی هم می شد، به سمت گیت مخصوص پرواز رفتیم.

پرواز اول ،اما، بسیار خاطره انگیز بود! هواپیمایی بسیار کوچک در حد ماکت های هواپیما که شاید نظیر آن را در نمایشگاه های هوایی دیده باشید. صندلی هایش را شمردم. ۹ ردیف دو نفره در این سو و نه ردیف دو نفره در آنسو و یک صندلی پنج نفره هم در انتهای این ردیف های دو تایی٬ درست مثل صندلی های یکسره ی ته اتوبوس ها. و این هواپیما تنها یک مهماندار داشت که خودش یک تنه همه کاری می کرد٬ بلندگو دستش می گرفت و اطلاعات اولیه پرواز را می داد٬ بعد در بین مسافران گشتی می زد و کمربند ها را چک کرده، با آنها خوش و بش می نمود. هنگام بلند شدن هواپیما دقایقی را روی صندلی اش نشست و پس از آن دوباره بلند گو را در دست گرفت و انواع آبمیوه های موجود را بر شمرد. آنگاه از همان ردیف اول و دو نفر سمت راست شروع به پرسیدن از مسافرین کرد که: "چی میل دارید؟" و سپس به سمت یخچال هواپیما که در همان روبه رو و قابل رویت بود می رفت و آبمیوه مطلوبشان را می آورد و دوباره نوبت به دو نفر ردیف بعدی می رسید و الی آخر. نه! از آن چرخ هایی که مخصوص سرو نوشیدنی و غذا در هواپیماست خبری نبود٬ آخه اولا چهل و یکی مسافر که دیگه از این تجهیزات لازم نداره٬ ثانیا آن چرخ های معمول به نظرم عرضشان بیشتر از راه مابین صندلی این نوع هواپیما هاست. خلاصه بعد از حدود یک ساعت به فرودگاه شهر charlotte, nc رسیدیم. هرجه این فرودگاه شهر ما کوچک، در عوض فرودگاه چارلوت برای خودش عظمتی است. البته آنجا یک فرودگاه بین المللی هم هست. واقعا شهری است برای خودش. دارای انواع مغازه هایی برای خوردن غذا و قهوه، خرید شکلات و سوغاتی های کوچک. دارای تعداد بسیاری آسانسور های افقی جهت هدایت مسافرین به گیت های مربوطه و سرویس های بهداشتی که در هر ۵۰ الی ۱۰۰ متر از مسیر به چشم می خوردند. هواپیمای دوم هم هواپیمای تمیز و راحتی بود با صندلی های چرم سرمه ای رنگ و مهماندارانی خوش برخورد و مرتب اما نه جوان.

پرواز دوم حدود پنج ساعت و نیم طول کشید و پریسا که تمام مدت پرواز دوم را خواب بود و ما قبل از فرود آمدن صدایش کردیم و خدا رو شکر پارسا هم که تنها ۲ ساعت از مسیر را خواب بود آنچنان! اذیتی ننمود. و ما به بالاخره به لس آنجلس رسیدیم و  دایی جان (دایی وسطی) را که در فرودگاه منتظر آمدن ما بود زیارت نمودیم.

در مدت سفر سیزده روزه مان دایی جان و خانمش برایمان سنگ تمام گذاشتند و ما حسابی از کار انداختیمشان و هر روز به نوعی بهمون خوش گذشت.
در لس آجلس خیلی چیزها ایرانی است. در مناطقی از این شهر، آنقدر ایرانی هست که من فکر می کنم شهروندان آمریکایی ساکن در آن مناطق نیاز به یادگیری زبان فارسی دارند. یه پا ایرانی است برای خودش.وقتی بستنی اکبر مشتی، نان بربری تازه، حلیم بوقلمون، کله پاچه و مغازه های صف کشیده با تابلوهای فارسی در کنار هم، همه را با هم در جایی می بینی همراه با عابرانی که وقتی از کنارت می گذرند جملات آشنای فارسی شان در گوش تو می پیچد یک لحظه می ایستی و بر موقعیت مکانی ات تردید می کنی که آیا اینجا نیز به راستی بخشی از آمریکاست یا اینکه دیگر جزو خاک ایران شده است.

۲ شب نیز منزل دایی دیگرم بودیم که در شهری در صد و بیست مایلی لس آنجلس قرار داشت و آنجا نیز خیلی بهمون خوش گذشت. پارک ملی "جاشوا" در آنجا قرار دارد و توریست های بسیاری برای دیدن سنگ های یک تیکه و بسیار عظیم که برخی شبیه کوه می مانند و درختان کاکتوسش به آنجا می روند. پریسا فردای روزی که به آن پارک رفته بودیم در صحبت تلفنی با مامانم در ایران آنجا را اینگونه شرح داد: " دیروز رفتیم پارک. اما فقط سنگ داشت و درخت. همین! نه وسائل بازی و نه آبی. فقط سنگ و درخت!". کلا طبیعت این شهر کویری و دارای درختان کاکتوسی جالبی بود که قدمت برخی از آنها به صدها سال می رسید و نمونه این درختان را در فیلم های قدیمی وسترن احتمالا دیده اید.

و این هم از عکس ها با توضیحاتی کوتاه از هر کدام. به دلیل طولانی شدن مطلب دو تا را در اینجا می گذارم و برای دیدن بقیه عکس ها روی " ادامه مطلب" کلیک کنید.


پریسا خانوم شجاع در disneyland . می گم شجاع برای اینکه شنیدم سوار آن قطار وحشتناکش هم شده و بی آنکه ترسیده باشد فقط در کمال خونسردی گفته: " چقدر این قطاره تند میره!" همین! 

 


پارسا خان متفکر در پارک balboa

برای دیدن بقیه عکس ها روی " ادامه مطلب" کلیک کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1388/02/05ساعت 8:5  توسط آزاده  | 

امروز یعنی ۱۹ فروردین ۱۳۸۸ تاریخ پر ماجرایی است:
   ۱- ما تا ساعاتی دیگر مسافرت ۲ هفته ای مان را در اینسوی دنیا به لوس آنجلس آغاز خواهیم نمود.
   ۲- در آنسوی دنیا٬ در ایران٬ تا ساعاتی دیگر همه خانم های فامیل مادری در یک میهمانی زنانه دور هم جمع خواهند شد.
   ۳- در دقایق پایانی شب٬ پسر خاله ام به همراه خانوم و دختر گلشان٬ ثنا ٬ عازم سفر حج خواهند شد.

و تو ٬پارسای نازنینم٬ فارغ از همه این ها٬ امروز ٬ چهارشنبه٬ چهارده ماهه خواهی شد. پسر گلم ۱۴ ماهگی ات مبارک.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/01/19ساعت 9:19  توسط آزاده  | 

دانه هایی که سبز کرده ام یک شکل و شمایلی پیدا کرده اند گرچه هنوز خیلی رشید و قد بلند نشده اند. این اولین سال است که خودم سبزه درست می کنم. هر سال خیابان بلال حبشی پر بود از دستفروشانی که هر چند متر بساط نوروزی شان را پهن کرده بودند و سبزه، سیر، سمنو، سنجد و سکه های تزئینی می فروختند. من هم با ذوق می رفتم و یکی از ده ها مدل متنوعشان را انتخاب می کردم و می خریدم. اما امسال اینجا خبری از این چیزها نیست لذا همت عالی لازم بود و مقداری دانه که من عدس را برگزیدم.

الحق که برای بار اول خوب شد فقط یک بار همان روزهای اول، پاک نا امیدم کردند. من هم کلی بهشون آب دادم و آنها هم آب به مذاقشان خوش آمد و تصمیم گرفتند که شب عیدی بی سبزه مان نگذارند. ممنون ای عدس های فهیم!

شیرینی سوئدی را هم طبق دستور اینترنتی پختم که آن هم خوب شد و به جای پودر پسته نداشته با ترافل رنگی تزئینش کردم.

سبزی پلو با ماهی شب عیدمان را هم خوردیم. بعد از شام بساط تخم مرغ رنگ کردن پهن کردیم و با پریسا مشغول رنگ آمیزی تخم مرغ های پخته شدیم. اینجا هم به مناسبت نزدیکی به عید پاکشان، همه جور رنگ و وسائل جالب و متنوع برای رنگ کردن تخم مرغ ها هست.

سبزه، سیب، سیر و سرکه هفت سین مان جور است. سنجد و سمنو و سماق نداریم که به جایشان از سین های کمکی ساعت، سکه، سوهان ممد جستیم و هفت سینمان تکمیل شد.

دیروز روی دور تند بودم. خیلی تند اما حالا همه چیز به سرعت سابق برگشته است.

دنگ! دنگ! دنگ! ساعت 7:43 صبح به وقت شرق آمریکا و آغاز سال 1388 هجری شمسی.

 

 دعای سال نو:
                      دلتان شاد٬ لبتان پر لبخند و قلبتان مملو از عشق و انرژی مثبت باد!

از نظر من زندگی من مثل رودی در جریان است. دوست ندارم که خود را به جریان آب بسپارم تا مرا به هر سو که می خواهد ببرد، خدایا در آستانه سال جدید از تو می خواهم تا شناگر قابلی باشم تا خودم مسیر حرکتم را تعیین کنم، حتی اگر مخالف جریان آب باشه. آمین!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/01ساعت 10:36  توسط آزاده  | 

پریسا خانوم سه سال و نه ماهه ی ما
 نمی دونم کی و چطور فقط می دونم که الان حدودا تلفظ ۲۰ حرف انگلیسی را به خوبی می داند.

یک پازل ۲۴ قطعه ای را به تنهایی درست می کند. اعداد را می شناسد و می تواند به خوبی بشمارد. طریقه نوشتن چند تا از آنها را نیز می داند. این روزها علاوه بر کشیدن نقاشی به رنگ آمیزی نیز علاقه مند شده است.

او می تواند علاوه بر گذاشتن٬ برداشتن و جلو و عقب کردن سی دی در تلویزیون٬ برنامه های مورد علاقه اش را روی کامپیوتر و از طریق اینترنت ببیند و خودش بزرگنمایی صفحه٬ نگه داشتن برنامه و ... را انجام می دهد. آنروز دیدم که کل صفحه را بسته٬ می خواستم بدانم اتفاقی بوده یا نه ٬ وقتی از او پرسیدم که چطور این کار را کرده ای؟ گفت: مامان٬ روی اون پروانه ی گوشه صفحه "کلیک" کرده ام.  حساسیت زیادی به سی دی هایش و تمیزی آنها دارد و خیلی ماهرانه آنها را در دست می گیرد که دستش روی سطح آنها کشیده نشود.

عاشق کمک کردن به من در امور آشپزی است٬ آن هم بیشتر از نوع هم زدنی و ورز دادنی ها!
طوری قربون صدقه پارسا می ره که بیا و ببین!
یکی از تفریحات روزانه اش بازی با عروسک های انسانی و حیوانی جور و واجوری است که روز به روز هم بر تعدادشان افزوده می شود.
هر روز و روزی چند بار به عدس های جوانه زده که حالا دیگر قدشان سه سانتیمتری شده است٬ با آبپاش آب می دهد. درخت رو به روی خانه مان نیز شکوفا شده است.

همچنان به خواب نیمروز مشتاق و از خواب شب گریزان است.


پارسای یک سال و یک ماهه ی ما:
عاشق بودن با پریسا و تقلید کارهای اوست. همیشه از خواب که بلند می شه با دیدن پریسا تمام صورتش پر از لبخند می شه.

علاقه٬ حوصله و استعداد زیادی در روی هم گذاشتن قطعات لگو داره.

شدیدا بابایی از نوع بغلی شده.  بنده ی خدا بابایی! گر چه هیچ کاری بی علت که نیست. امیدوارم این بغلی شدن واگیر دار نباشه که من واقعا زورش رو ندارم. ولی وقتی جایی می ریم دوست داره که خودش تنهایی هر جایی که دوست داره بره.

همچنین علاقه زیادی به کتابهاش پیدا کرده و دوست داره که هی اونا رو براش ورق بزنی و اسامی عکس های داخل کتاب رو براش بگی. در ضمن علاقه شدیدی به کشف جاهای جدید داره. مثلا یک روز دیدم کشوی زیر گاز را باز کرده و رفته توش. پریسا هم از ذوقش به او ملحق شد.

همچنان در صحبت کردن تنبله و ترجیح می ده که انرژیش رو صرف امور مهم تری بکنه. وقتی ازش چیزی می پرسیم که جوابش مثبته چندین بار سرش رو به علامت تصدیق تکون میده و وقتی چیزی رو نخواد سرش رو به معنی نه به طرفین حرکت میده.

 علاقه زیادی به لپ تاپ داره البته بیشتر به جهت جایی برای نشستن. اما وقتی پریسا توی لپ تاپ چیزی می بینه او هم کنارش میشینه و میبینه. خیلی دوست داره سی دی در دستش بگیره برای همین هی به سراغ سی دی های پریسا می رفت و پریسا هم که نسبت به سی دی هاش یه جورایی عرق ملی داره! این شد که یه سی دی خراب رو بهش دادیم برای این که هر چقدر می خواد بهش دست بزنه اما خداییش هنوز هم دست زدن به سی دی های پریسا براش یه کیف دیگه ای داره!

 

دوستای گلم پیشاپیش عیدتان مبارک. با یک پست نوروزی بر می گردیم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/12/27ساعت 8:48  توسط آزاده  | 

وای که این بو٬ من را مسحور می کنه. من را می بره به ماه رمضان ها، که مامانم اینا  خانه شان میهمانی افطار دارند. از پله ها که پایین می آیم چشمانم را می بندم و می روم به حال و هوای همان موقع.

 آخ که من عاشق بوی این خورشتم. درست بوی همان خورشت کرفس های مامانم را میده. جای هر کی که دوست داره خالی!

پی نوشت ۱: پارسا یک دستمال برداشته و روی کاشی های آشپزخانه را داره به روش من تمیز می کنه.


پی نوشت ۲: پریسا در جواب سوال کتابش که پرسیده بود: "این موشه با چه وسیله ای داره میخ را می کوبه؟" گفت : با میخکوب!!! (فارسی را پاس بداریم.)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/29ساعت 8:41  توسط آزاده  | 

پارسا جونم یک سالگی ات مبارک

کلی متن برات نوشته بودم، برای تولدت که به خاطر اینکه لپ تاپم خراب شده وقت نشد که برات بنویسم. سر فرصت بهت email می زنم.

ممنونم که توی این یک سال اینقدر پسر خوبی بودی و شادی جمع 3 نفره ما رو دوچندان کردی. (:

این هم چند تا عکس از آقا پارسای یکساله:

کادوها و کیک تولد "مامان پز" پارسا

پریسا و پارسا همچنان عاشق یکدیگر


در کتابفروشی barnes and noble


-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

همچنین 25 بهمن یا 14 فوریه یا 12 ذی الحجه یعنی ششمین سالگرد ازدواج ما. فرا رسیده است و بدین ترتیب زندگی مشترکمان وارد هفتمین سال خود می شود.  :)

ولنتاین روز عشق ورزیدن و دوست داشتن است. هر روزتان ولنتاین و روز ولنتایتان مبارک باد. 


+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/19ساعت 7:20  توسط آزاده  |