تبليغاتX
پریسا و پارسا
با ذوق و شوقی فراوان در صفحات ایمیلم، فولدری ایجاد کردم به نام TRIZ*. موضوعی که سالها شنیده بودمش و عطش یادگیری اش را داشتم اما نشده بود یا بهتر بگویم به طور جدی نخواسته بودم ولی حالا به لطف یکی از دوستان و به یقین رسیدن از درستی تصمیمی که هفته ی گذشته گرفته بودم، یادگیری آن را به طور جدی آغاز کرده ام.

          باشد که روزی من نیز بتوانم این دانش را برای فرزندان خود و دیگر کودکان این سرزمین به کار گیرم...


* TRIZ یک واژه مخفف روسی برای تئوری ابداعی حل مسأله یا نوآوری نظام یافته است.

+ نوشته شده توسط آزاده در سه شنبه 1391/01/29 و ساعت 0:39 |

 یه عده ای که همیشه تئوری توطئه را دنبال می کنند بر این باورند که اهدای جایزه اسکار به آقای فرهادی٬ جنبه سیاسی داشته و به علت فقر و بدبختی نمایش داده شده در آن است اما نظر من اینگونه نیست چراکه موضوعات بکار رفته در این فیلم نظیر آلزایمر٬ کار کردن در خانه افراد به دلیل سطح پایین زندگی و نگهداری از والدین پیر و بیمار موضوعاتی جهانشمولند و مختص ایران نیستند و از این روست که مخاطب هر کشوری آن را می فهمد٬ به آن رای می دهد و این فیلم جایزه ای را که لایقش است می برد و آقای فرهادی از یک تریبون معتبر بین المللی به دنیا اعلام می کند که "مردم کشورم به همه فرهنگ‌ها و تمدن‌ها احترام می‌گذارند و با کسی دشمنی ندارند." و اینگونه احساس غرور را در دل مردمان کشورش می نشاند.

                                  

ممنون آقای فرهادی.

+ نوشته شده توسط آزاده در دوشنبه 1390/12/08 و ساعت 14:39 |
میون این دوی ماراتن که تمومی هم انگار نداره، فقط تونستم یه لحظه بایستم، نفسی تازه کنم و بگم:


پسر قشنگ و دوست داشتنی ام چهارسالگیت مبارک.

+ نوشته شده توسط آزاده در سه شنبه 1390/11/18 و ساعت 21:13 |
پارسا اومده میگه مامان دیشب خواب زورو* رو دیدم. خواب دیدم امام حسین شهید شده و زورو داره با اون سربازا که اونو کشتند می جنگه!!!!


*ZORO

+ نوشته شده توسط آزاده در چهارشنبه 1390/09/23 و ساعت 2:29 |

+ نوشته شده توسط آزاده در سه شنبه 1390/09/22 و ساعت 2:33 |

" اگه یه روز فرزندی داشته باشم٬ بیشتر از هر اسباب بازی دیگه ای براش بادکنک می خرم.

بازی با بادکنک ها خیلی چیزا رو به بچه یاد میده.

بهش یاد میده که باید بزرگ باشه اما سبک٬ تا بتونه بالاتر بره.

بهش یاد میده که چیزای دوست داشتنی می تونن توی یه لحظه٬ حتی بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ

مقصری از بین برن٬ پس نباید زیاد بهشون وابسته بشه و مهمتر از همه بهش یاد میده وقتی چیزی رو

دوست داره نباید اونقدر بهش نزدیک بشه و بهش فشار بیاره که راه نفس کشیدنش رو ببنده٬ چون

ممکنه برای همیشه از دستش بده."

+ نوشته شده توسط آزاده در یکشنبه 1390/08/22 و ساعت 11:16 |
پارسا: چرا مامان ها از بچه هاشون بزرگ ترند؟

من: خوب چون اونا بچه هاشون رو به دنیا میارند. نمی شه که ازشون کوچیکتر باشند.

پارسا: خوب٬ چرا بابا ها از بچه ها بزرگترند؟

من:   خب بابا هستند دیگه باید بزرگتر باشند. (خیلی جواب بیربطی دادم، می دونم)

پارسا: مامان وقتی کوچولو شدی، اندازه ی من شدی، کفش های من رو می تونی پات کنی ها!

من: مامان من که دیگه کوچیک نمی شم.

پارسا: چرا می شی. اگه بخوای کوچیک بشی باید شیرت رو نخوری، تف کنی بیرون!

 

+ نوشته شده توسط آزاده در سه شنبه 1390/08/10 و ساعت 12:50 |

حکایت من و وبلاگ هم شده حکایت خودکاری که اینقدر باهاش ننوشتم دیگه نمی نویسه...

۱- این روزهای مهرماهی رو دوست دارم. شاید به خاطر خنک شدن هوا و مهم تر این که پریسا عاشق مدرسه و معلمشه و با وجود ساعت طولانی مدرسه هیچ حرفی از خستگی و ... نمی زنه که البته ناگفته نماند که من انتطار داشتم بزنه! کلاْ  خدا رو شکر خیلی راضی ام و توی مدرسه در عین حال که همه چی طبق برنامه پیش میره٬ خیلی هم بهشون خوش میگذره.

۲- پارسا هم دیگه از اول مهر میره مهدکودک. با این که خیلی خوب از من جدا میشه و هر وقت میرم دنبالش خندونه اما کلا شب که میشه از اینکه میفهمه فرداش باید بره مهد غصه اش میگیره. ازش می پرسم که آیا مهدت رو دوست داری؟ میگه: آره اما کلاس زبانش رو دوست ندارم٬ کلاس ورزشش رو دوست ندارم٬ کلاس ... می پرسم: مامان جون می تونی به من بگی چی رو توی مهدت دوست داری؟ میگه: این که سر کلاس زبان نرم دوست دارم. این که ورزش رو انجام ندم دوست دارم...

و جدیدا هم با انواع و اقسام سوال هاش از اینکه میخواد سر در بیاره که چی از چی درست شده و ... رو به رو میشیم.

مثلا یه چیزی رو میگه و برای این که تایید من رو بگیره میگه:" مگه نه؟ " و وقتی تاییدش می کنم می پرسه: مامان٬ "مگه" یعنی چی؟

یا یه بار ازم پرسید: " پشیمون یعنی چی؟ " (بعد از این که "می شه زار و پشیمون" رو توی شعر "تو حوض خونه ی ما" خوند) و من بهش توضیح دادم . اون وقت می پرسه: مامان٬ "یعنی"٬ یعنی چی؟

و دیگه این که رفته سراغ سوال های فلسفی مثل این که " چرا خدا آدما رو درست کرده؟" "خدا دختره یا پسر؟" و یه روز هم گفت: " کاشکی خدا فلانی رو درست نمی کرد!"

 

پی نوشت: فعلا یه هایی به این خودکار خشک شده کردم٬ یه چند خطی نوشتم. ببینم می تونم مرتب باهاش بنویسم که دوباره خشک نشه!

+ نوشته شده توسط آزاده در شنبه 1390/07/23 و ساعت 1:55 |
پریسای گلمون 6 ساله شد. ایشالله جشن تولدش رو با تاخیر براش خواهیم گرفت. این روز ها به شدت دنبال پروژه مدرسه برای دبستانش هستیم.


پی نوشت: از آرزو جون(مامان آرش) و فوژان جون(مامان سمیر) که با تبریک پیشاپیش خود، خوشحالمون کردند، ممنونیم.

+ نوشته شده توسط آزاده در شنبه 1390/03/28 و ساعت 19:14 |
بعضی ها خیلی پر رنگ اند. آدم های پر رنگ در زمان بودنشون تمام زندگی ات رو هم شاد و رنگی می کنند و برای همینه که وقتی از دنیا میرن یهو خلا‌ء رنگ میگیری و همه جا این خلاء رو کاملا حس می کنی حتی اگه موقع خوردن بستنی معجون باشه!

برای مخاطب خاص: دلم خیلی خیلی برات تنگ شده!

+ نوشته شده توسط آزاده در شنبه 1390/03/21 و ساعت 15:15 |
آسمان را گفتم
مي تواني آيا
بهر يک لحظه ي خيلي کوتاه
روح مادر گردي
صاحب رفعت ديگر گردي
گفت ني ني هرگز
من براي اين کار
کهکشان کم دارم
نوريان کم دارم
مه و خورشيد به پهناي زمان کم دارم
***
خاک را پرسيدم
مي تواني آيا
دل مادر گردي
آسماني شوي و خرمن اخترگردي
گفت ني ني هرگز
من براي اين کار
بوستان کم دارم
در دلم گنج نهان کم دارم
***
اين جهان را گفتم
هستي کون و مکان را گفتم
مي تواني آيا
لفظ مادر گردي
همه ي رفعت را
همه ي عزت را
همه ي شوکت را
بهر يک ثانيه بستر گردي
گفت ني ني هرگز
من براي اين کار
آسمان کم دارم
اختران کم دارم
رفعت و شوکت و شأن کم دارم
عزت و نام و نشان کم دارم
***
آن جهان را گفتم
مي تواني آيا
لحظه اي دامن مادر باشي
مهد رحمت شوي و سخت معطر باشي
گفت ني ني هرگز
من براي اين کار
باغ رنگين جنان کم دارم
آن چه در سينه ي مادر بود آن کم دارم
***
روي کردم با بحر
گفتم او را آيا
مي شود اين که به يک لحظه ي خيلي کوتاه
پاي تا سر همه مادر گردي
عشق را موج شوي
مهر را مهر درخشان شده در اوج شوي
گفت ني ني هرگز
من براي اين کار
بيکران بودن را
بيکران کم دارم
ناقص و محدودم
بهر اين کار بزرگ
قطره اي بيش نيم
طاقت و تاب و توان کم دارم
***
صبحدم را گفتم
مي تواني آيا
لب مادر گردي
عسل و قند بريزد از تو
لحظه ي حرف زدن
جان شوي عشق شوي مهر شوي زرگردي
گفت ني ني هرگز
گل لبخند که رويد زلبان مادر
به بهار دگري نتوان يافت
در بهشت دگري نتوان جست
من از آن آب حيات
من از آن لذت جان
که بود خنده ي او چشمه ي آن
من از آن محرومم
خنده ي من خاليست
زان سپيده که دمد از افق خنده ي او
خنده ي او روح است
خنده ي او جان است
جان روزم من اگر، لذت جان کم دارم
روح نورم من اگر، روح و روان کم دارم
***
کردم از علم سوال
مي تواني آيا
معني مادر را
بهر من شرح دهي
گفت ني ني هرگز
من براي اين کار
منطق و فلسفه و عقل و زبان کم دارم
قدرت شرح و بيان کم دارم
***
در پي عشق شدم
تا در آئينه ي او چهره ي مادر بينم
ديدم او مادر بود
ديدم او در دل عطر
ديدم او در تن گل
ديدم او در دم جانپرور مشکين نسيم
ديدم او در پرش نبض سحر
ديدم او درتپش قلب چمن
ديدم او لحظه ي روئيدن باغ
از دل سبزترين فصل بهار
لحظه ي پر زدن پروانه
در چمنزار دل انگيزترين زيبايي
بلکه او در همه ي زيبايي
بلکه او در همه ي عالم خوبي، همه ي رعنايي
همه جا پيدا بود
همه جا پيدا بود

 

مادر بزرگ خوب و نازنینم٬ میزبان همه جمعه هایم٬ جمعه از میان ما رفت و جمعه شبی دیگر ما را در خانه اش گرد هم آورد٬ ولی اینبار بی حضور مهربان خودش.

مادر جونم دیروز اون آیة الکرسی هایی رو که از بچگی موقع خواب میخوندی و ما از برش کرده بودیم٬ برایت خوندیم. حتما دیدیمون مگه نه؟! کاش بخوابم بیای که من باز هم ببینمت...

مادر اي پرواز نرم قاصدك
مادر اي معناي عشق شاپرك
اي تمام ناله‌هايت بي‌صدا
مادر اي زيباترين شعر خدا

پی نوشت: از تمام شما عزیزان و دوستان خوب وبلاگی و غیر وبلاگی ام٬ بابت همدردی های صمیمانه و دعاهای خالصانه عمیقاْ سپاسگزارم و برایتان آرزوی بهترین ها را دارم.

 

+ نوشته شده توسط آزاده در یکشنبه 1390/03/01 و ساعت 10:51 |

پارسای من٬ نازنینم٬ امروز ۳ سال از زندگی ۴ نفره مان و لذت با هم بودنمان گذشت. امیدوارم تو و پریسا را همواره در مسیر شادکامی و موفقیت ببینم و همیشه از زندگی تان نهایت لذت را ببرید.

پسر گلم٬ قند عسلم٬ شیرینم همیشه چون اکنون مهربان و سخاوتند باش و لبت به روی دنیا بخندد.

 عزیز دلم٬  ۳ سالگی ات مبارک.

                                                                                                       مامان

پی نوشت: دیشب شام خانه دایی امیر میهمان بودیم. کیکی هم به مناسبت تولد پارسا گرفتیم که آنجا دور هم جشن کوچکی بگیریم تا جمعه که برایش جشن تولد اصلی را میگیریم. وقتی کیک آورده شد تا همه خواستند برایش تولد مبارک بخوانند٬ پارسا گفت : " نه٬ نه٬ خودم میخوام بخونم." گفتیم: "باشه٬ تو بخون." و او همراه با دست زدن شروع به خواندن کرد: "تولد٬ تولد٬ تولد خودم!!!! مبارک."

در ادامه دیشب دو تا شکلات خورده و بعد میاد به من نگاهی می کنه و میگه: " دلم داره گریه میکنه. باید برم شکلات بخورم که بخنده!"

به یمن وجود ف ی ل ت ر ی ن گ نتونستم عکسی بذارم. آخرین سایت آپلود عکسم هم فیلتر شده. اگه سایتی می شناسید لطفا معرفی کنید.

+ نوشته شده توسط آزاده در چهارشنبه 1389/11/20 و ساعت 1:45 |

می خواستم کلی بنویسم و بعدش بگم. اما امسال و به خصوص امروز گرفتار تر از اونم که بتونم چیز خاصی بنویسم. خیلی مختصر و مفید٬ ششم بهمن ۱۳۸۹ رو به عنوان روز ورودم به سی و سه سالگی و اتمام سی و دو سال چشیدن زندگی با همه طعم های خوب و دوست داشتنی اش و بعضا دوست نداشتنی که اون هم بخشی از این لذت هست رو اعلام می دارم.


عاشقتم خدا جونم

 

از همه شما٬ دوستان خوبی که از اولین دقایق صبح امروز با ایمیل و اس ام اس های تبریکتون٬ بسیارخوشحالم کردین ممنونم.

پینوشت۱: دیشب هدیه پریسا واقعا شگفت زده و خوشحالم کرد. ایشالله عکسی ازش می گیرم و اینجا برای ثبت این خاطره شیرین ذهنم میذارم.

+ نوشته شده توسط آزاده در چهارشنبه 1389/11/06 و ساعت 12:27 |
این گفتگو ها توی یه مهمونی بین دو نفر اتفاق افتاد که من گزیده هایی از اون رو براتون مینویسم. دوست دارم نظراتتون رو برام بنویسید.

*********************

نفر اول: توی یه کشور خارجی خیلی باید مراقب دخترت توی سن راهنمایی باشی وگر نه جامعه اون رو با خودش می بره.

نفر دوم: تو ایران که محیط بیرون به مراتب بدتر از خارجه.

************

نفر اول: پارک ارم رفتین؟ بعضی از بازی هاش خیلی خوب طراحی شده و به روزه.

نفر دوم: [آهی می کشد] و ادامه می دهد: امنیت نیست. آدم همش خیالش ناراحته که نکنه خراب بشن و بیفتن پایین. هیچ هم بعید نیست.

**************

نفر اول: الان خیلی موقع خوبی هست برای رفتن به کیش

نفر دوم: باز هم آهی می کشد و می گوید: با این هواپیما ها باید اشهدت را بخونی و سوار بشی.

************

نفر اول: ما در ایران بهترین جاذبه های طبیعی رو دز اطرافمون داریم . خیلی سریع با چند ساعت رانندگی می تونیم به اونا دسترسی پیدا کنیم.

نفر دوم: چه فایده جاده های ما اصلا امن نیستند و هر لحظه ممکنه یه آدم دیوونه از روبرو بیاد تو شکمت.

**********

نفر اول: چقدر خوبه که تو ایران همچین رفت و آمد هایی هست.

نفر دوم: نه بابا مردم خیلی گرفتارند و دیگه به زور بتونند میهمانی بگیرند.

**********************

نفر اول: [یادم نیست چه گفت]

نفر دوم: تو ایران اصلا چیزی به اسم امنیت در خیابون نداریم. بگم چند نفر از آشنایانم توی تصادفات رانندگی صدمه دیدند.

****************

نفر اول: [یادم نیست چه گفت]

نفر دوم: من هربار که توی خیابون به سمت ماشین پارک شده ام میرم از اینکه می بینم سر جاش هست و درش باز نشده و چیزی ازش دزدیده نشده٬ کلی تعجب می کنم.

************

پی نوشت۱: من نظرم را در پی نوشت بعدی٬ خواهم نوشت چون نمی خوام هیچ پیش فرض یا قضاوتی در ذهنتون ایجاد کنم.

پی نوشت۲: من نظرم را با این داستان می خوام بگم. داستان "افسانه خارپشتها"

 
در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند. خارپشتها وخامت اوضاع را دریافتند تصمیم گرفتند دور هم جمع شوند و بدین ترتیب همدیگر را حفظ کنند.
ولی خارهایشان یکدیگر را در کنار هم زخمی می کرد. مخصوصا که وقتی نزدیکتر بودند گرمتر می شدند. به خاطر همین٬ تصمیم گرفتند ازکنار هم دور شوند.
 
اما در این حالت، از سرما یخ زده و می مردند. ازاین رو مجبور بودند برگزینند که یا خارهای دوستان را تحمل کنند و یا نسلشان از روی زمین  بر کنده شود.
دریافتند که باز گردند و گرد هم آیند. آموختند که با زخم های کوچکی که همزیستی با کسی بسیار نزدیک بوجود می آورد زندگی کنند چون گرمای وجود دیگری مهمتر است.
و این چنین توانستند زنده بمانند... 

  
نتیجه گیری من: 

همانطور که بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گردهم آوری بلکه آنست که هر فرد بیاموزد با معایب دیگران کنار آید و محاسن آنان را تحسین نماید٬ بهترین نوع زندگی هم شاید  این نباشد که در جایی زندگی کنی که امنیت بیشتر دارد٬ ترافیک و آلودگی هوا ندارد و ... بهترین نوع زندگی شاید این است که در هر فضایی که هستی از بهترین های همون جا بخوای و بتونی لذت ببری. به نظر من باید نگاهمون به زندگی مثبت باشه و در صورتی می تونیم خارهای محیط اطرافمون رو تحمل کنیم که به گرماهاش هم فکر کنیم و امیدوار باشیم والا به نظر من٬ اگه نفر دوم مکالمه در بهترین شرایط امنیت و ... قرار بگیره باز هم نکته های منفی موجود در اون جامعه اون رو برای زندگی در اون جا اذیت می کنه.

در پایان از همه دوستانی که با کامنتهای عمومی و خصوصی٬ نظرشون رو اعلام کردند٬ ممنونم. [لبخند]

 

+ نوشته شده توسط آزاده در شنبه 1389/11/02 و ساعت 9:13 |
بچه ها رو برده بودم کلاس شعر و قصه. داشتم از کلاس  می آمدم بیرون که خانومی به من سلام کرد و پرسید: "شما دبستان نبوت می رفتین؟" گفتم: "بله" و او گفت: "آزاده ب..." نیستی؟ و من در حالیکه در ذهنم داشتم دنبال اسم این چهره آشنا می گشتم، گفتم: "بله" و او گفت: من "راحله ه.." هستم و من از یافتن این دوست دبستانی* بعد از گذشت تقریباً 23 سال کلی ذوق زده شده بودم. روی صندلی های بیرون کلاس بچه ها نشستیم و شروع کردیم به صحبت. پسرش- سینا- چهار سال و نیمش بود و الان توی همون کلاس شعر و قصه ای که پریسا و پارسا توش بودند، نشسته بود. خودش پزشکی اش رو توی دانشگاه علوم پزشکی ایران تموم کرده بود و حالا دوسالی بود که داشت تخصص پزشکی هسته ای رو می خوند.کلی تحسینش کردم و تحسینم وقتی بیشتر شد که بهم گفت: " دوم دبیرستان که بوده مامانش بر اثر سرطان معده فوت کرده و اون مونده، پدرش و 2 برادر بزرگتر و 3 برادر کوچکتر از خودش." و این برای دختری که دست به سیاه و سفید توی خونه نمی زده و برای مامانش مهم این بوده که اون به تحصیلش بپردازه یعنی واقعا فاجعه! و راحله گفت: " اون موقع بود که دیدم من دو راه بیشتر ندارم؛ یکی این که خودم رو ببازم و دیگه به درس و هیچی فکر نکنم و دیگر این که با تمام نیرو و توانی که دارم برای درس و آینده و اون چیزی که برای مامانم هم مهم بوده، وقت بذارم. و این شد که راه دوم رو انتخاب کردم و سال سوم دبیرستان توی کل مدرسه شاگرد ممتاز شدم."

واقعا شاید نه به این غلظت، اما همه روزهای ما پر است از لحظه های انتخاب. توی دور و برم کم ندیدم از آدم هایی که به خاطر فوت عزیزانشون، نسبت به زندگی و آینده شون بی تفاوت شدند و انگیزه ای برای انجام کاری ندارند. خدایا به من توان بده تا علاوه بر اینکه خودم بتونم در شرایط حساس محکم باشم، فرزندانی رو تربیت کنم که اونا هم بتونند در شرایط بحرانی زندگی شون حتی بدون ما، بهترین تصمیم رو بگیرند.

* ما سال های سوم و چهارم دبستان، همکلاس بودیم.

+ نوشته شده توسط آزاده در یکشنبه 1389/10/26 و ساعت 21:56 |