X
تبلیغات
پریسا و پارسا
پارسا:‌ مامان، اگه آب دهنت رو هم قورت بدی، روزه ات باطل میشه؟

من: نه. فقط اگه یه چیزی از بیرون بخوری روزه ات باطل میشه. مثل آب.

پارسا: اگه آب دهنت رو توی یه ظرفی تف کنی بعد اون رو بخوری روزه ات باطل میشه؟

من: [تعجب]


اگه دیدین برای امتحان جامع فقها دنبال طراح سوال هستند ما رو هم مد نظر داشته باشید لطفاْ!

+ نوشته شده توسط آزاده در چهارشنبه 1392/05/09 و ساعت 12:51 |
سالاد الویه و دسر

سالاد الویه قلبی


کیک سفارشی پارسا (برگرفته از کارتون گربه سگ)




+ نوشته شده توسط آزاده در یکشنبه 1391/12/06 و ساعت 8:23 |
پارسا پنجشنبه رسماْ ۵ سالگی را تمام و پا به عرصه شش سالگی گذاشت. فعلا یه تولد خصوصی گرفتیم تا در هفته های آتی بتونیم قول تولد دسته جمعی گرفتن رو براش عملی کنیم.

پارسا یه مدل خنده‌ی از ته دلی داره که آدم با شنیدن خنده اش تا ته دلش شاد می‌شه. طوری ریسه می‌ره که هررهگذری هم ناخودآگاه با شنیدن صدای خنده اش می خنده.

به نظر من تو این اوضاع درهم و برهم لبخند زدن وظیفه ایست که روی دوش تک تکمون سنگینی می کند. حتی اگه دور از جون می خواهید به غصه هاتون هم فکر کنید، لطفا با لبخند این کار رو انجام بدید.

کلا از مغازه هایی که این برگه را پشت شیشه در ورودی شان چسبانده اند خیلی خوشم میاد.



پارسای گلم عزیز دلم ۵ سالگی ات مبارک.

+ نوشته شده توسط آزاده در شنبه 1391/11/21 و ساعت 11:11 |
هنوز سه روز بیشتر از مهد رفتن مجدد آقا پارسا نمی گذره که امروز این مکالمه بین ما صورت می گیره:

- مامان می دونی از شیراز چی باید سوغاتی بیاری؟

- [ مهلت جواب دادن به من نمیده]

- خودم میگم. آب رعنا!!!!

- آب رعنا ؟! چه جالب من نشنیده بودم تا حالا! چی هست؟

- آب دیگه! همین که وقتی هم می دویم بدنمون خیس آب میشه!

- [و در یک آن دوزاری بنده میافته!]عرق ، عرق رعنا؟! آهااااااااااااااااان! عرقِ نعناع!

- آره همون!


خدا رو شکر از مهدش خوشش اومده و تنها غصه اش اینه که اینا که اصلا هنوز سواد یاد من نداده اند که بتونم کتابام رو خودم بخونم!

و همچنان در حسرت کتاب خوندن پریسای کلاس دومی ما به سر میبره.

+ نوشته شده توسط آزاده در چهارشنبه 1391/07/19 و ساعت 0:31 |

کاش یه موقع هایی بتونیم قد یه سر سوزن هم مفید باشیم. کاش ...

+ نوشته شده توسط آزاده در چهارشنبه 1391/05/25 و ساعت 12:5 |
سلام دوستان گلم

نمی دونم از کی اینجا ننوشتم... دیگه واقعا حساب کار از دستم در رفته. هی میگم بیام در اینجا رو تخته کنم خیال خودمم راحت که هی عذاب وجدان نداشته باشم که ای وای فلان اتفاق رو هم یادم باشه بنویسم و کلی بگذره و ببینم که هیچی ننوشتم. اما از طرفی هم میگم باز هم همین کم و دیر به دیر نوشتن از هیچی ننوشتن که بهتره.... خلاصه اینایی که نوشتم فکرام بود که بلند هوارشون زدم.

حالا اینجا تیتر وار از اتفاقاتی که دوست دارم اینجا ثبت بشن می نویسم.

۱- ۱۰ خرداد رسما کلاس اول پریسا به پایان رسید. کلاس اولی که بیشتر از خودش شاید من از لحظه لحظه اش لذت بردم.

۲- ۲۷ خرداد تولد پریسا خانوممون بود که یه جشن خصوصی براش گرفتیم و جشن تولد اصلی اش موکول شد به بعد اثاث کشی و خانه ی جدید.

۳- پریسا و پارسا هم آبرنگی شدند و به لطف فاطمه جون در برنامه ی آبرنگ حضور پیدا کردند و بعد از اون هم به پارک ملت رفتند و یه یادگاری به یادموندنی و قشنگ از طرف فاطمه جون و با زحمت عمو شهروز مهربان دریافت کردند. و من هم تونستم خیلی از مامان های خوب وبلاگی رو از نزدیک ببینم و خیلی خوشحال شدم.

 "پریسا: ردیف پایین٬ نفر دوم از سمت راست با روسری زرشکی"

"پارسا: ردیف بالا٬ اولین نفر از سمت چپ که کلا اینقدر از حضور در این برنامه خوشش اومده که روزی چند بار به من میگه یه زنگی به عمو مهربون بزن که من هم دوباره برم!"

"عکس یادگاری بچه ها با عمو مهربان و عمو شهروز"

 ۴- دوره ی آموزشی" TRIZ کودک و نوجوان" در سه مقطع سنی ۸-۴ و ۱۲- ۸ و ۱۸-۱۲ به همت موسسه مطالعات نوآوری و فناوری ایران در هفته های آتی برگزار خواهد شد. دوستان علاقمند برای کسب اطلاعات بیشتر می تونند با شماره ی ۱- ۲۲۶۷۴۱۷۰ تماس بگیرند.( TRIZ تکنیک حل مساله به شیوه ی خلاقانه است که در این دوره ها از طریق بازی به کودکان آموخته می شود.)

۵- ایشالله فردا صبح زود داریم می ریم شمال و گزارش اون رو در پست های بعدی خواهم گذاشت.

۶- در مورد شماره "۲" به آن اشاره شد که همانا آخر هفته ی آینده به منزل جدید نقل مکان خواهیم کرد.

 

+ نوشته شده توسط آزاده در سه شنبه 1391/04/20 و ساعت 9:18 |
با ذوق و شوقی فراوان در صفحات ایمیلم، فولدری ایجاد کردم به نام TRIZ*. موضوعی که سالها شنیده بودمش و عطش یادگیری اش را داشتم اما نشده بود یا بهتر بگویم به طور جدی نخواسته بودم ولی حالا به لطف یکی از دوستان و به یقین رسیدن از درستی تصمیمی که هفته ی گذشته گرفته بودم، یادگیری آن را به طور جدی آغاز کرده ام.

          باشد که روزی من نیز بتوانم این دانش را برای فرزندان خود و دیگر کودکان این سرزمین به کار گیرم...


* TRIZ یک واژه مخفف روسی برای تئوری ابداعی حل مسأله یا نوآوری نظام یافته است.

+ نوشته شده توسط آزاده در سه شنبه 1391/01/29 و ساعت 0:39 |

 یه عده ای که همیشه تئوری توطئه را دنبال می کنند بر این باورند که اهدای جایزه اسکار به آقای فرهادی٬ جنبه سیاسی داشته و به علت فقر و بدبختی نمایش داده شده در آن است اما نظر من اینگونه نیست چراکه موضوعات بکار رفته در این فیلم نظیر آلزایمر٬ کار کردن در خانه افراد به دلیل سطح پایین زندگی و نگهداری از والدین پیر و بیمار موضوعاتی جهانشمولند و مختص ایران نیستند و از این روست که مخاطب هر کشوری آن را می فهمد٬ به آن رای می دهد و این فیلم جایزه ای را که لایقش است می برد و آقای فرهادی از یک تریبون معتبر بین المللی به دنیا اعلام می کند که "مردم کشورم به همه فرهنگ‌ها و تمدن‌ها احترام می‌گذارند و با کسی دشمنی ندارند." و اینگونه احساس غرور را در دل مردمان کشورش می نشاند.

                                  

ممنون آقای فرهادی.

+ نوشته شده توسط آزاده در دوشنبه 1390/12/08 و ساعت 14:39 |
میون این دوی ماراتن که تمومی هم انگار نداره، فقط تونستم یه لحظه بایستم، نفسی تازه کنم و بگم:


پسر قشنگ و دوست داشتنی ام چهارسالگیت مبارک.

+ نوشته شده توسط آزاده در سه شنبه 1390/11/18 و ساعت 21:13 |
پارسا اومده میگه مامان دیشب خواب زورو* رو دیدم. خواب دیدم امام حسین شهید شده و زورو داره با اون سربازا که اونو کشتند می جنگه!!!!


*ZORO

+ نوشته شده توسط آزاده در چهارشنبه 1390/09/23 و ساعت 2:29 |

+ نوشته شده توسط آزاده در سه شنبه 1390/09/22 و ساعت 2:33 |

" اگه یه روز فرزندی داشته باشم٬ بیشتر از هر اسباب بازی دیگه ای براش بادکنک می خرم.

بازی با بادکنک ها خیلی چیزا رو به بچه یاد میده.

بهش یاد میده که باید بزرگ باشه اما سبک٬ تا بتونه بالاتر بره.

بهش یاد میده که چیزای دوست داشتنی می تونن توی یه لحظه٬ حتی بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ

مقصری از بین برن٬ پس نباید زیاد بهشون وابسته بشه و مهمتر از همه بهش یاد میده وقتی چیزی رو

دوست داره نباید اونقدر بهش نزدیک بشه و بهش فشار بیاره که راه نفس کشیدنش رو ببنده٬ چون

ممکنه برای همیشه از دستش بده."

+ نوشته شده توسط آزاده در یکشنبه 1390/08/22 و ساعت 11:16 |
پارسا: چرا مامان ها از بچه هاشون بزرگ ترند؟

من: خوب چون اونا بچه هاشون رو به دنیا میارند. نمی شه که ازشون کوچیکتر باشند.

پارسا: خوب٬ چرا بابا ها از بچه ها بزرگترند؟

من:   خب بابا هستند دیگه باید بزرگتر باشند. (خیلی جواب بیربطی دادم، می دونم)

پارسا: مامان وقتی کوچولو شدی، اندازه ی من شدی، کفش های من رو می تونی پات کنی ها!

من: مامان من که دیگه کوچیک نمی شم.

پارسا: چرا می شی. اگه بخوای کوچیک بشی باید شیرت رو نخوری، تف کنی بیرون!

 

+ نوشته شده توسط آزاده در سه شنبه 1390/08/10 و ساعت 12:50 |

حکایت من و وبلاگ هم شده حکایت خودکاری که اینقدر باهاش ننوشتم دیگه نمی نویسه...

۱- این روزهای مهرماهی رو دوست دارم. شاید به خاطر خنک شدن هوا و مهم تر این که پریسا عاشق مدرسه و معلمشه و با وجود ساعت طولانی مدرسه هیچ حرفی از خستگی و ... نمی زنه که البته ناگفته نماند که من انتطار داشتم بزنه! کلاْ  خدا رو شکر خیلی راضی ام و توی مدرسه در عین حال که همه چی طبق برنامه پیش میره٬ خیلی هم بهشون خوش میگذره.

۲- پارسا هم دیگه از اول مهر میره مهدکودک. با این که خیلی خوب از من جدا میشه و هر وقت میرم دنبالش خندونه اما کلا شب که میشه از اینکه میفهمه فرداش باید بره مهد غصه اش میگیره. ازش می پرسم که آیا مهدت رو دوست داری؟ میگه: آره اما کلاس زبانش رو دوست ندارم٬ کلاس ورزشش رو دوست ندارم٬ کلاس ... می پرسم: مامان جون می تونی به من بگی چی رو توی مهدت دوست داری؟ میگه: این که سر کلاس زبان نرم دوست دارم. این که ورزش رو انجام ندم دوست دارم...

و جدیدا هم با انواع و اقسام سوال هاش از اینکه میخواد سر در بیاره که چی از چی درست شده و ... رو به رو میشیم.

مثلا یه چیزی رو میگه و برای این که تایید من رو بگیره میگه:" مگه نه؟ " و وقتی تاییدش می کنم می پرسه: مامان٬ "مگه" یعنی چی؟

یا یه بار ازم پرسید: " پشیمون یعنی چی؟ " (بعد از این که "می شه زار و پشیمون" رو توی شعر "تو حوض خونه ی ما" خوند) و من بهش توضیح دادم . اون وقت می پرسه: مامان٬ "یعنی"٬ یعنی چی؟

و دیگه این که رفته سراغ سوال های فلسفی مثل این که " چرا خدا آدما رو درست کرده؟" "خدا دختره یا پسر؟" و یه روز هم گفت: " کاشکی خدا فلانی رو درست نمی کرد!"

 

پی نوشت: فعلا یه هایی به این خودکار خشک شده کردم٬ یه چند خطی نوشتم. ببینم می تونم مرتب باهاش بنویسم که دوباره خشک نشه!

+ نوشته شده توسط آزاده در شنبه 1390/07/23 و ساعت 1:55 |
پریسای گلمون 6 ساله شد. ایشالله جشن تولدش رو با تاخیر براش خواهیم گرفت. این روز ها به شدت دنبال پروژه مدرسه برای دبستانش هستیم.


پی نوشت: از آرزو جون(مامان آرش) و فوژان جون(مامان سمیر) که با تبریک پیشاپیش خود، خوشحالمون کردند، ممنونیم.

+ نوشته شده توسط آزاده در شنبه 1390/03/28 و ساعت 19:14 |